Israel, Iran, and Peace in the Middle East: An Analysis of Identity Formation, Enemy Construction, and the Logic of Expansionism

Document Type : Research Paper

Author

Department of Sociology of Change, Faculty of Social Sciences, University of Tuebingen, Germany

Abstract

Introduction
This article offers a comprehensive analysis of the evolving antagonism between Israel and Iran, integrating political-sociological, historical, and geopolitical perspectives. While the immediate catalyst for this inquiry is Israel's military strike on Iranian territory on 13 June 2025, the study contends that this event is not an isolated episode. Instead, it is a manifestation of deeper structural, discursive, and historical processes that have for centuries shaped collective identities, territorial imaginaries, and strategic conduct. By employing Critical Discourse Analysis alongside historical inquiry and geopolitical theory, the article elucidates how enduring narratives and ideological formations persistently inform contemporary regional dynamics.
 
 
Materials & Methods
A core contribution of this study is its historical analysis of the evolution of Jewish identity with specific attention to how the religious and genealogical figure of Jacob—renamed Israel—served as the symbolic and conceptual basis for the territorial construct of the “Land of Israel”. The analysis traces the transformation of this religious concept into a political-territorial claim across successive historical periods. It reconstructs how the nomenclature and administrative classification of the territory evolved under various imperial rulers: from the ancient kingdoms of Israel and Judah through its redesignation as “Palestina” under Roman rule to subsequent Ottoman administrative divisions and finally to the terminological frameworks imposed during the British Mandate. These semantic and bureaucratic shifts demonstrate how imperial naming practices and territorial categorizations have shaped enduring geographical perceptions, nationalist claims, and contested historical narratives that continue to influence contemporary political discourse.
Furthermore, the article engages with a central historiographical debate: why Jewish immigrant communities in the early 20th century were able to rapidly establish functional political institutions, economic infrastructures and robust organizational capacity, while Palestinian society under comparable historical circumstances did not achieve parallel state-building momentum. The analysis explicitly rejects cultural or essentialist explanations for this divergence. Instead, it foregrounds material and structural determinants. Pre-existing Jewish communities possessed considerable organizational capital through transnational networks, substantial international political and financial backing, administrative expertise derived from European contexts, and highly coordinated settlement policies. In contrast, Palestinian society operated under conditions of colonial domination, experienced profound political fragmentation and leadership divisions, faced systematic restrictions on political mobilization, and lacked access to equivalent levels of material and institutional resources. This disparity in foundational conditions created fundamentally uneven capacities for state formation, which critically predetermined the trajectory of subsequent political developments.
 
Discussion of Results & Conclusion
A further central component of this analysis is its exploration of Israel's contemporary political landscape, with specific attention to the ideological and discursive stances concerning the concept of a "Greater Israel". The article delineates the major parties and political blocs, illustrating that while explicit advocacy for territorial expansion is concentrated among far-right factions, expansionist narratives and biblical-historical claims to the land permeate broader segments of the political culture. These narratives not only inform settlement policies and border discourses, but also sustain the construction of Iran as a civilizational adversary whose regional influence is portrayed as a fundamental threat to Israel's long-term territorial and ideological ambitions. The study contends that these narratives constitute a symbolic framework that legitimizes preemptive military actions, diplomatic offensives, and security doctrines predicated on strategic dominance rather than coexistence.
Subsequently, the analysis shifts to Iran's regional posture, arguing that its foreign policy conduct is shaped by decades of geopolitical pressure, external interventions, international sanctions, and perceived security threats. In contrast to common Western and Israeli portrayals of Iran as an inherently expansionist power, the study demonstrates that Iran's strategy is predominantly defensive, anchored in concerns over national sovereignty, deterrence, and the preservation of a multipolar regional order. Iran's alliances, military posturing, and diplomatic initiatives are interpreted as reactive measures to structural insecurity rather than as manifestations of ideological expansionism. Placing Iran's role within a longer historical continuum reveals a foreign policy characterized by strategic continuity, caution, and acute sensitivity to regional power asymmetries.
By integrating historical reconstruction, discourse analysis, and geopolitical interpretation, the study concludes that the Israel–Iran antagonism is sustained by deeply entrenched ideological infrastructures, not merely transient political disputes. Consequently, achieving sustainable peace in West Asia necessitates a transformation of the symbolic and discursive foundations of enmity, a critical reevaluation of territorial mythologies, and a shift from dominance-based security doctrines toward cooperative regional frameworks. Only by addressing these structural dimensions can policymakers envision a durable and equitable security architecture capable of stabilizing bilateral relations and breaking the persistent cycle of fear, mistrust, and conflict that currently defines the region.
 

Keywords

Main Subjects


مقدمه

در دهه‌های اخیر، منازعه میان اسرائیل و ایران به یکی از پیچیده‌ترین و چندلایه‌ترین تعارضات ژئوپولیتیکی در غرب آسیا تبدیل شده است؛ تعارضی که ریشه‌های آن تنها در رقابت‌های امنیتی یا تضاد منافع ملی خلاصه نمی‌شود، بلکه بر بنیانی عمیق از ایدئولوژی‌های دینی، دشمن‌سازی و پروژه‌های توسعه‌طلبانه استوار است.

هدف مقاله، ارائۀ تبیینی ساختاری از علل دشمن‌سازی اسرائیل از ایران، بررسی ریشه‌های ایدئولوژیک منازعه و تحلیل پیامدهای راهبردی حملۀ ۱۳ ژوئن ۲۰۲۵ است؛ حمله‌ای که به‌رغم هدف اولیۀ تضعیف ایران، به تقویت موقعیت منطقه‌ای و بین‌المللی آن انجامید. این مقدمه زمینه‌ای فراهم می‌کند تا در بخش‌های بعدی، ابعاد گفتمانی، ژئوپولیتیکی و تاریخی منازعه به تفصیل بررسی شده و در پایان، راهکارهایی برای مدیریت تعارض و بازتعریف نظم امنیتی در غرب آسیا ارائه شود.

ادبیات علمی موجود این منازعه را بیشتر با رویکردهای امنیت‌محور یا تحلیل نظم منطقه‌ای توضیح داده است؛ اما کمتر پژوهشی به پیوند میان قدرت، ساختارهای تاریخی سلطه و بازنمایی‌های ایدئولوژیک پرداخته است؛ بنابراین، چارچوب نظری این پژوهش بر مبنای تحلیل گفتمان انتقادی فِیرکلاف و مفهوم میدان قدرت در اندیشۀ بوردیو شکل گرفته است؛ چارچوبی که این امکان را فراهم می‌سازد تا اقدامات اسرائیل در مشروعیت‌سازی خشونت و ساختن «دیگریِ تهدیدکننده» یعنی ایران، بررسی شود و واکنش‌های ایران در برابر این فرایند در بستری تاریخی _ اجتماعی تبیین گردد. روش تحقیق، بررسی کیفی و ترکیبی از تحلیل گفتمان انتقادی، تحلیل تاریخی _ تطبیقی و بررسی اسناد راهبردی اسرائیل و ایالات متحده است.

 

بررسی پیشینه

بررسی پیشینۀ موضوع نشان می‌دهد که تبیین منازعۀ ایران و اسرائیل مستلزم درک سه محور بنیادین است: نخست، چیستی اسرائیل و چگونگی پیدایش آن؛ زیرا شکل‌گیری این دولت بر مجموعه‌ای از روایت‌های تاریخی، دینی، امنیتی و ژئوپولیتیکی استوار است که هویت و مأموریت سیاسی آن را تعریف می‌کند؛ دوم، سازوکارهای دشمن‌سازی در گفتمان رسمی اسرائیل که پژوهش‌ها نشان داده‌ است که ایران را در قالب تهدیدی وجودی بازنمایی می‌کند؛ سوم، واکنش ایران که برخلاف دشمن‌سازی گفتمانی اسرائیل، در چارچوب تهدیدهای واقعی و فشارهای بیرونی شکل گرفته و در ادبیات نظری موجود براساس الزامات امنیتی و گفتمان ضد‌امپریالیستی تحلیل شده است.

چارچوب نظری پژوهش بر سه سنت نظری استوار است: تحلیل گفتمان انتقادی فرکلاف[1] (1992) برای توضیح رابطۀ میان متن، گفتمان و ساختارهای قدرت؛ گفتمان‌شناسی انتقادی یِگِر[2] (2001) برای تبیین سازوکارهای دشمن‌سازی، برچسب‌گذاری و تولید دانش؛ نظریۀ میدان و سرمایۀ نمادین بوردیو[3] (1982) برای فهم رقابت کنشگران بر سر معنا، هویت و مشروعیت در میدان ژئوپولیتیک. این سه رویکرد امکان می‌دهد که منازعۀ ایران و اسرائیل نه به‌عنوان تقابل دو دولت، بلکه به‌مثابۀ پدیده‌ای گفتمانی و برساختۀ قدرت تحلیل شود.

بر این اساس، پرسش‌های اصلی تحقیق در شش محور بررسی می‌شود: (۱) اسرائیل چگونه پدید آمده و چه روایت‌هایی بنیان هویتی و سیاسی آن را شکل داده‌اند؟ (۲) چگونه مشروعیت سیاسی این دولت ازطریق روایت‌های تاریخی و دینی بازتولید می‌شود؟ (۳) روش‌های دشمن‌سازی در گفتمان رسمی اسرائیل چیست و ایران چگونه در این گفتمان به‌مثابۀ تهدیدی وجودی بازنمایی می‌شود؟ (۴) واکنش جهان عرب و جامعۀ فلسطین به مهاجرت یهودیان و تأسیس ساختارهای صهیونیستی چگونه شکل گرفته و چرا در تشکیل دولت مستقل ناکام مانده است؟ (۵) چرا ایران در مرکز تهدیدانگاری اسرائیل قرار گرفته و این تهدید چگونه در چارچوب گفتمان امنیتی اسرائیل ساخته شده است؟ و (۶) چرا تجاوز نظامی سال ۲۰۲۵ با شکست مواجه شد و این رویداد چه پیامدهایی برای جایگاه منطقه‌ای ایران و ساختار امنیتی اسرائیل داشت؟

این ساختار نشان می‌دهد که پرسش‌های پژوهش مستقیماً از پیوند میان موضوع و چارچوب نظری استخراج شده است و بنیان تحلیل گفتمانی منازعۀ ایران و اسرائیل را فراهم می‌کند.

 

روش‌شناسی تحقیق

این پژوهش بر رویکردی کیفی و تفسیری استوار است و با تکیه بر تحلیل گفتمان انتقادی (Fairclough, 1992) می‌کوشد سازوکارهای معنایی، روایی و ایدئولوژیکِ شکل‌دهندۀ تعارض اسرائیل و ایران را در بستری تاریخی و سیاسی بررسی کند. در این چارچوب، منازعه نه پدیده‌ای صرفاً امنیتی، بلکه مسئله‌ای زبانی، معنایی و هویتی تلقی می‌شود؛ زیرا زبان در تولید و بازتولید قدرت و در شکل‌دهی به ادراکات امنیتی نقش محوری دارد (Jäger, 2001). انتخاب این رویکرد امکان می‌دهد تا پیوند میان متن، گفتمان و ساختارهای قدرت در چند سطح تحلیل شود و روشن گردد که چگونه روایت‌ها در قالب کنش سیاسی تجسم می‌یابد.

مواد و منابع پژوهش شامل اسناد رسمی، متون سیاست‌گذاری، سخنرانی‌های سیاسی، گزارش‌های رسانه‌ای و تحلیل‌های علمی است که با روش مطالعۀ اسنادی گردآوری شده‌ است. تحلیل این متون بر بررسی مفاهیم کلیدی، استعاره‌ها، برچسب‌گذاری‌ها و شیوه‌های بازتولید روایت‌های تاریخی، دینی و امنیتی متمرکز است. برای انسجام تحلیلی، مفاهیمی چون گفتمان، دشمن‌سازی، هویت و امنیت گفتمانی به‌کار گرفته شده‌ است.

در سطح نظری، پژوهش از سه‌لایه ‌بودن تحلیل گفتمان انتقادی بهره می‌گیرد: توصیف ویژگی‌های زبانی متن، تفسیر رابطۀ متن با گفتمان‌های مسلط و تبیین پیوند این گفتمان‌ها با ساختارهای قدرت. همچنین نظریۀ میدان و سرمایۀ نمادین بوردیو (1982) برای توضیح این امر به‌کار گرفته شده است که کنشگران چگونه در میدان ژئوپولیتیک ازطریق رقابت بر سر معنابخشی عمل می‌کنند.

 

یافته‌ها

در آغاز بخش یافته‌ها، به پرسش بنیادین «اسرائیل چیست و چگونه پدید آمده است؟» پرداخته می‌شود؛ پرسشی که نه صرفاً تاریخی، بلکه معنایی، هویتی و ایدئولوژیک است و فهم آن برای توضیح چگونگی شکل‌گیری روایت‌های امنیتی و توسعه‌طلبانۀ اسرائیل ضرورت دارد. این پرسش، نقطۀ ورود به تحلیل سازوکارهای دشمن‌سازی، امنیت‌سازی و مشروعیت‌بخشی در گفتمان سیاسی اسرائیل محسوب می‌شود.

برای فهم شکل‌گیری اسرائیل، لازم است این فرایند نه به‌عنوان توالی رویدادهای تاریخی، بلکه به‌مثابۀ «برساختی گفتمانی» تحلیل شود؛ برساختی که از خلال روایت‌های دینی، اسطوره‌ای و امنیتی، هویت سیاسی معاصر اسرائیل را شکل داده است. در رویکرد فرکلاف، این هویت در پیوندی سه‌لایه میان «متن»، «گفتمان» و «ساختارهای قدرت» تثبیت می‌شود؛ به‌ویژه ازطریق بازتولید مستمر مفاهیمی چون «قوم برگزیده»، «ارض موعود»، «حق الهی» و «تهدید وجودی». از منظر بوردیو نیز این روایت‌ها نقش «سرمایۀ نمادین» را ایفا می‌کند و امکان می‌دهد که اسرائیل در میدان قدرت خاورمیانه جایگاه هژمونیک خود را تثبیت نماید.

بررسی تاریخی نشان می‌دهد که روایت اسرائیل از خاستگاه خود از سه منبع اصلی تغذیه می‌کند:

 یکم، روایت‌های کتاب ‌مقدس دربارۀ بنی‌اسرائیل، پیمان ابراهیمی، دولت داود و سلیمان، تبعید بابلی و بازگشت در دورۀ هخامنشی. این روایت‌ها در گفتمان سیاسی معاصر نه به‌عنوان گذشته‌ای دور، بلکه به‌عنوان «حق الهی مستمر» بازتولید می‌شود.

دوم، بازسازی مدرن این روایت‌ها از دورۀ رومیان تا برچسب «فلسطین» که بعدها در گفتمان صهیونیسم به‌مثابۀ «الزام تاریخی برای احیای دولت یهود» بازخوانی شد.

سوم، صهیونیسم سیاسی در دورۀ مدرن که از هرتسل تا فیشمان و بِن‌زیون نتانیاهو، روایت دینی را با ضرورت سیاسی ادغام و آن را به پایۀ مشروعیت دولت جدید تبدیل کرد. در این گفتمان، تاریخ نه ثبت وقایع، بلکه «منبع معنا» برای تثبیت مرزهای «ما» و «دیگری» است.

در همین چارچوب، فرایند مشروعیت‌بخشی اسرائیل بر سه محور اصلی بنا شده است:

نخست، بازتفسیر روایت‌های دینی به‌عنوان اسناد مالکیت سیاسی؛ چنان‌که فیشمان در سال‌های میانی قرن بیستم، ارض موعود را مبنای حقوقی برای ادعاهای سرزمینی معرفی کرد.

دوم، پیوند گفتمان امنیتی با هویت تاریخی؛ اسرائیل تلاش می‌کند با برجسته‌سازی حافظۀ گزینشی از تبعید و ستم، سیاست‌های خود را ضرورت دفاعی معرفی کند.

سوم، بهره‌گیری از حمایت قدرت‌های جهانی برای تبدیل روایت تاریخی به ساختار سیاسی؛ به‌گونه‌ای که از دورۀ قیمومیت بریتانیا تا حمایت ایالات متحده، این روایت در میدان بین‌المللی تقویت شده است.

براساس این تحلیل، پیدایش اسرائیل صرفاً یک روند تاریخی نیست، بلکه گفتمانی است که مشروعیت خود را بر آمیزه‌ای از اسطوره‌های کتاب‌مقدسی، تجربۀ دیاسپورا و ایدئولوژی‌های ملی‌گرای مدرن بنا کرده است. این سازوکارهای معنایی مبنای بسیاری از سیاست‌های امنیتی و توسعه‌طلبانۀ اسرائیل را تشکیل می‌دهد و درک آنها شرط لازم برای فهم منازعۀ امروز ایران و اسرائیل است.

 

اسرائیل چیست و چگونه پدید آمده است؟

یهودیت ریشه‌های خود را در یک تبارشناسی دینی می‌بیند که با ابراهیم، اسحاق و یعقوب آغاز می‌شود. کتاب الهی تورات، ابراهیم را نخستین شخصی می‌داند که خدا با او عهد بسته (تورات، پیدایش ۱۲) و به او نوادگان فراوان و سرزمینی وعده داده شده است:

در آن روز، خداوند با ابرام عهدی بست و گفت: این سرزمین را از نهر مصر تا نهر بزرگ، نهر فرات، به نسل تو می‌بخشم؛ سرزمین قینیان، قنزیان، قدمونیان، حتیان، فرزیان، رفاعیان، اموریان، کنعانیان، جرجاشیان و یبوسیان. (پیدایش، باب 15: آیات ۱۸ تا ۲۱)

از دیدگاه مذهبی، این وعده، تعهدی الهی است که به اطاعت از دستورات خداوند مشروط است. ازنظر سیاسی، این مفهوم در صهیونیسم مدرن بازتعبیر شده، به‌ویژه در ایدۀ دولت ملی یهودی (ارض اسرائیل) (Brueggemann, 2002).

یعقوب ابن اسحاق، در قرن ۱۸ پیش از میلاد در کنعان زندگی می‌کرد. شبی، هنگام سفر، در رؤیا نردبانی دید که آسمان و زمین را به هم وصل می‌کرد. فرشتگان بر آن صعود و نزول می‌کردند. یعقوب از آن بالا رفت و با خدا دیدار کرد. پس از بیداری، در آن محل مذبحی ساخت و آنجا را بیت‌ئیل (خانۀ خدا) نام نهاد. خدا او را با نام اسرائیل برکت داد (پیدایش، باب ۳۲: آیه ۲۹). این نام به معنای «خدا برایش می‌جنگد» یا «تحت حفاظت الهی» تعبیر می‌شود. در پی قحطی، او و خانواده‌اش به مصر کوچ کردند و این مهاجرت زمینه‌ساز «بردگی در مصر» شد.

بنابراین از دیدگاه تاریخی، یعقوب _ اسرائیل نیای دوازده قبیله‌ای است که از پسران او پدید آمدند و به‌عنوان بنی‌اسرائیل شناخته می‌شوند و اسرائیل هنوز نهادی سیاسی نبود، بلکه جامعه‌ای دینی و نسب‌محور بود(Sarna, 1966) .

از دیدگاه علمی، یهودیت از قرن ۱۲ پیش از میلاد و با ظهور موسی(ع) آغاز می‌شود. پژوهشگران بین «یهودیت نخستین» (۱۲۰۰–۵۸۶ ق.م) و «یهودیت» (از زمان تبعید بابلی) تمایز قائل می‌شوند(Albertz, 1994) .

یهودیت نخستین شامل قبایل اسرائیلی‌ای بود که طبق روایت کتاب مقدس به رهبری موسی از مصر خارج شده و به کنعان بازگشتند. گرچه به آنها توحید آموزش داده شد، به بت‌پرستی گراییدند و میان آن‌ها تفرقه افتاد. سپس دو قرن گذشت تا با ملک شائول، بنی‌اسرائیل دوباره متحد شدند.

مملکت اسرائیل به‌طور رسمی توسط داوود (حدود ۱۰۰۰ ق.م) بنیان گذاشته شد و این دوران با جنگ‌های فراوان همراه بود. پس از او پسرش سلیمان مملکت را گسترش داد و دوره‌ای از ثبات نسبی را پایه‌گذاری کرد. خداوند به او فرمان داد که خانه‌ای برای خدا در اورشلیم بسازد (حدود ۹۶۰ ق.م)[4]. پس از مرگ سلیمان (۹۳۱ ق.م)، مملکت به دو بخش تقسیم شد: مملکت شمالی، اسرائیل (با ده قبیله) و مملکت جنوبی، یهودا (با دو قبیله) با پایتخت اورشلیم. برای جلوگیری از سفر ساکنان شمال برای زیارت خانۀ خدا در اورشلیم، پادشاه شمال معابدی (ازجمله در بیت‌ئیل) ساخت که در آن‌ها گوساله‌های زرین پرستش می‌شدند. این اقدام نماد عدول از توحید تلقی می‌شود. در سال ۷۲۲ ق.م شاه آشور، تیگلت _ پیلسر سوم، به جنگ با این بخش شمالی رفت که آشوریان آن را بیت عُمری می‌نامیدند. پسرش سارگُن دوم آنجا را گرفته و نابود کرد و ده قبیله را به تبعید فرستاد. آشوریان حدود سال۶۱۰ ق.م. توسط بابلیان منقرض شدند.

تبعید به بابل ( ۵۸۶–۵۳۹ ق.م) به‌عنوان نقطۀ آغاز یهودیت تاریخی شناخته می‌شود (Smith, 2002).

در سال ۵۸۶ ق.م، نبوکدنصر دوم یهودا را فتح کرد، خانۀ خدا در اورشلیم را ویران ساخت و بزرگان و خاندانشان را به بابل (حدود بغداد امروزی) تبعید کرد؛ رعایا اما در سرزمین خود ماندند. هدف از این کار تضعیف سیاسی، فرهنگی و مذهبی و درنهایت از بین بردن جامعۀ یهودا بود. تبعیدیان در بابل آزادی نسبی داشتند؛ حقوق سیاسی نداشتند، اما فعالیت اقتصادی برایشان ممکن بود. آن‌ها اجازه یافتند تا اجتماعات مذهبی تشکیل دهند، رسوم دینی خود را حفظ کنند و ساختارهای داخلی برقرار سازند. بحران دینی آن دوران به تعمقی در اخلاق انجامید. با هدایت دانیال پیامبر (ع)، یهودیت از شرک توبه نموده، دوباره به خدای یگانه گروید و به گردآوری و تدوین احکام الهی تورات پرداخت. ادبیات نبوی این بازگشت به خدا را شرط نجات الهی می‌دانست. در پی این توبه خداوند یگانه به کوروش کبیر وحی کرد تا ممالک را فتح نموده، ملوک را از تخت‌هایشان پایین آورد، مردمان را آزاد کند و خداوند خود پیش او رود و درب‌ها را باز کند (اشعیا، باب 1: 45)؛ بدین ترتیب در سال ۵۳۹ ق.م کوروش بابل را فتح کرد. وی که شخصیتی مؤمن، خداپرست و پایبند به احکام الهی (زرتشتی) بود، به برابری همۀ مخلوقات در پیشگاه خداوند باور داشت و قوم و دین خویش را برتر از اقوام و ادیان دیگر نمی‌انگاشت؛ ازاین‌رو پس از بیعت گرفتن از اسرا، بردگان و تبعیدیان آنها را آزاد می‌گذاشت و ممالک و مردمان را خود مختاری فرهنگی و دینی می‌داد Kuhrt, 2007) Briant, 2002;)؛ ازاین‌رو یهودیان نیز اجازۀ بازگشت به یهودا را یافتند. بیشترشان[5] به رهبریت عزرا به سرزمین آباء خود بازگشتند و به دستور کوروش، که بودجۀ بازسازی را از خزانۀ بابل تأمین نمود، به بازسازی خانۀ خدا پرداختند (عزرا، باب 1: ۱–۴).

از آن پس منطقۀ یهودا در تقسیمات کشوری ثبت شد و این نام‌گذاری حتی در دوران سلوکیان، حَسمونیان و رومیان تا قیام بارکوخبا (۱۳5–۱۳2م) ادامه یافت. پس از سرکوب قیام، امپراتور هادریان با هدف زدودن هویت یهود، خانۀ خدا را ویران کرد و معبد ژوپیتر را جایگزین آن کرد؛ یهودیان را از اورشلیم اخراج نمود، ممنوع‌الورودشان کرد و منطقۀ یهودا را به «سوریه فلسطین» تغییر نام داد (Schäfer, 2003). این نام‌گذاری به فلسطینیان باز می‌گردد که قوم دریانوردی از ناحیۀ اژه بودند که در سال ۱۱۷۷ق.م. به مصر حمله‌ور شدند (Cline, 2014: 146ff). منابع مصری از جنگ‌های آن‌ها با رامسس سوم گزارش می‌دهند. رامسس آنان را شکستی سخت داد و در غزه ساکن کرد. ازآنجایی‌که رومیان مردمان اژه را از اقوام خویش می‌دانستند، احتمال دارد نام‌گذاری رومی‌ها براساس همین پیشینۀ تاریخی و هدف آن، تأکید بر سلطۀ رومی بوده باشد. درهرحال این نام از آن پس برای منطقۀ کنعان محفوظ ماند.

باید توجه داشت که جز در منابع دینی کشوری به نام اسرائیل وجود نداشته است؛ بلکه نام رسمی کشور بنی‌اسرائیل در منابع تاریخی یهودا بوده است. منطقه‌ای که امروز مورد مناقشه است، کنعان نام داشته است، بعدها به یهودا تبدیل شده و سپس به فلسطین.

براساس توضیحات فوق در مرحلۀ بعد به تاریخ معاصر پیدایش فلسطین و اسرائیل می‌پردازیم.

 

مهاجرت یهودیان، تشکیل تدریجی اسرائیل و عکس‌العمل اعراب

مهاجرت یهودیان به سرزمین کنعان از دوران عثمانیان آغاز شد. عثمانیان سیاست مهاجرتی مدون و یکپارچه‌ای به معنای امروزی نداشتند؛ اما روند اداری مشخصی برای پذیرش و اسکان مهاجران وجود داشت. مقامات عثمانی در این زمینه عمدتاً منافع اقتصادی، امنیتی و مذهبی را مدنظر قرار می‌دادند. درمجموع می‌توان گفت که در برابر مهاجرت رویکردی باز داشتند، به شرط آنکه مهاجرت به تقویت اقتصاد، اسکان مناطق خالی یا تثبیت حاکمیت عثمانی کمک می‌کرد. به‌ویژه پس از گشایش جبهه‌های بالکان و در دوران اصلاحات تنظیمات در قرن نوزدهم با سیاست اسکان، یهودیان، ارامنه، یونانیان، مسلمانان بالکان و بعدها یهودیان روس در شرایطی خاص پذیرفته می‌شدند. گروه‌های مهاجر می‌بایست ثبت‌نام می‌کردند و درصورتی‌که به توسعۀ مناطق خاصی کمک می‌کردند، امکان دریافت زمین و معافیت‌های مالیاتی نیز وجود داشت (Kale, 2014).

به‌ویژه پس از پُگروم‌های روسیه (۱۸۸2–۱۸۸1) حکومت عثمانی برای مهاجرت‌ یهودیان مجوز رسمی صادر می‌کرد؛ اما محدودیت‌هایی نیز اعمال می‌نمود؛ اقامت دائم، خرید زمین یا تشکیل اجتماعات بسته نیازمند دریافت مجوزی جداگانه بود و از مهاجران خواسته می‌شد که اهداف سیاسی نداشته باشند.

از اواخر قرن نوزدهم، در پی موج‌های فزایندۀ ضدیهودی (پُگروم‌ها) در اروپای شرقی و گسترش اندیشه‌های صهیونیستی، مهاجرت یهودیان افزایش یافت. این مهاجرت‌ها که در سنت یهودی عُلیه[6] نامیده می‌شوند، به معنای «صعود» یا «بازگشت به سرزمین مقدس» است و در زمینۀ تاریخی به موج‌های سازمان‌یافتۀ مهاجرت یهودیان به فلسطین اشاره دارد.

 

رفتار صهیونیست‌ها در چارچوب قانونی

مهاجران صهیونیست از فرصت‌های قانونی استفاده کرده و زمین‌هایی را، عمدتاً از اربابان زمین‌دار، خریداری کردند. بسیاری از این اراضی در مناطق کم‌جمعیت یا باتلاقی بودند؛ اما برخی از آن‌ها نیز شامل زمین‌هایی بودند که توسط رعایای عرب استفاده می‌شدند. با مالکیت رسمی زمین توسط مهاجران یهودی، بسیاری از این دهقانان عرب ناچار به ترک اراضی خود شدند. این فرایند، هرچند در چارچوب حقوقی صورت گرفت و قانونی بود، به تنش‌های اجتماعی و اقتصادی منجر شد. از یک‌سو، جامعۀ یهودی نهادهایی همچون مدارس عبری، بانک‌ها و تعاونی‌های کشاورزی را بنا نهاد و ساختار خودگردان داخلی ایجاد کرد. از سوی دیگر، اعراب با احساس تهدید از تغییرات اجتماعی و ملکی، شروع به مخالفت با مهاجرت یهودیان و خرید زمین توسط آنان کردند. در واکنش به این تحولات، اولین اعتراضات سیاسی عربی در فلسطین شکل گرفت. کنفرانس‌هایی محلی برگزار شد و مطبوعات عربی دربارۀ «فروش سرزمین فلسطین به خارجی‌ها» هشدار دادند. این مخالفت‌ها بنیان‌ تضادهای آینده را بین جامعۀ یهودی مهاجر و عرب‌های بومی گذاشت (Khalidi, 1997).

در این وضعیت جنبش صهیونیسم با سوء‌ظن و مقاومت فزاینده‌ای ازسوی مقامات عثمانی روبه‌رو شد. گرچه دولت عثمانی اصولاً تبعیضی بر اتباع یهودی خود روا نمی‌داشت و جوامع یهودی در بسیاری از استان‌ها شکوفا بودند، بین جوامع سنتی یهودی دیاسپورا و مهاجران جدید با انگیزه‌های سیاسی و گرایش‌های استعمارگرایانۀ اروپایی تفاوت قائل می‌شد. از سال ۱۸۸۲، دولت عثمانی سیاست محدودسازی اداری را در پیش گرفت. به مهاجران یهودی عمدتاً ویزای اقامت کوتاه‌مدت سه‌ماهه داده می‌شد؛ مشروط به آنکه پس از انقضا کشور را ترک کنند. اقامت دائم، خرید زمین و تأسیس مساکن جدید به‌صراحت ممنوع بود. این اقدامات بیش از همه، متوجه مهاجران یهودی اروپای شرقی بود که به علت آزار و اذیت می‌گریختند، اما حامل افکار صهیونیستی بودند (Mandel, 1976: 39-42).

نقطۀ عطف این روند، سال ۱۸۸۴ بود؛ زمانی که دولت عثمانی ممنوعیتی رسمی علیه خرید زمین توسط یهودیان خارجی در فلسطین صادر کرد. در مناطق حساس مانند اورشلیم، یافا و الخلیل فروش زمین به یهودیان تنها در شرایطی بسیار محدود مجاز بود یا اساساً ممنوع اعلام شد. درمقابل، سازمان‌های صهیونیستی تلاش کردند ازطریق واسطه‌های محلی یا به نام اشخاص ثالث زمین‌هایی را خریداری کنند. روشی که با بدبینی فزایندۀ مقامات عثمانی مواجه شد (Campos, 2011).

علاوه‌براین، دولت علیه فعالیت‌های صهیونیستی به‌شدت واکنش نشان داد. نظارت پلیسی بر جوامع یهودی تشدید شد. انجمن‌ها، نشست‌ها، نشریات و معاملات مالی زیر نظر قرار گرفتند یا ممنوع شدند. پخش نوشته‌های عبری و ییدیش سانسور شد. مهاجرانی که بدون مجوز اقامت در کشور بودند، اخراج و همچنین مأموران صهیونیستی اعزامی از اروپا غالباً اخراج شدند یا از ورودشان به‌ویژه در سال‌های منتهی به جنگ جهانی اول جلوگیری شد (Friedman, 1977: 21ff; Karpat, 1985: 88ff).

این اقدامات نه از سر خصومت با یهودیت، بلکه در چارچوب مقابله با آنچه مقامات عثمانی جنبشی جدایی‌طلب و وابسته به قدرت‌های غربی تلقی می‌کردند، انجام شد. هدف آن بود که یکپارچگی سرزمینی امپراتوری و توازن قومی _ مذهبی حساس فلسطین حفظ شود.

در پی شکست عثمانیان در جنگ جهانی اول، مملکت عثمانی به سه قسمت تقسیم شد: قسمت اول ترکیۀ امروزی، قسمت دوم تحت‌قیمومیت فرانسه، سوریه و لبنان امروزی، و قسمت سوم تحت‌قیمومیت بریتانیا، عراق، اردن و فلسطین. با حاکمیت بریتانیا بر فلسطین، فعالیت یهودیان تغییر یافت و جامعۀ یهود سازمان‌دهی شد.

در دورۀ قیمومت بریتانیا بر فلسطین (۱۹48–۱۹20)، جامعۀ یهودی مهاجر موسوم به ییشوو[7]، ساختارهای شبه‌دولتی و سازمان‌های متعددی را بر پا کرد که به شکلی سیستماتیک برای تحقق اهداف صهیونیستی و تأسیس یک دولت یهودی تلاش می‌کرد. در اینجا به مهم‌ترین سازمان‌ها پرداخته می‌شود که برای رفاه و امنیت یهودیان تأسیس و بعدها موجب تسهیل و تسریع در برپایی ساختار دولت اسرائیل شد.

آژانس یهود[8]: این نهاد در سال ۱۹۲۹ به‌عنوان نمایندۀ رسمی یهودیان فلسطین در تعامل با دولت قیم بریتانیا تأسیس شد. وظایف آن شامل مدیریت مهاجرت (عُلیه[9])، توسعۀ زیرساخت‌ها، آموزش و همکاری با جامعۀ بین‌المللی در مسیر تشکیل دولت یهودی بود (Segev, 2000).

هیستادروت[10]: کنفدراسیون اصلی کارگران. این سازمان نه‌تنها اتحادیۀ کارگری بود، شبکه‌ای گسترده از خدمات اجتماعی، شرکت‌های اقتصادی، بیمارستان‌ها و آموزشگاه‌ها را اداره می‌کرد و نقش کلیدی در تقویت خودکفایی اقتصادی (ییشوو) داشت (Horowitz & Lissak, 1979).

هاگانا[11]: سازمانی نظامی دفاعی بود که در سال۱۹۲۰ تأسیس شد. در ابتدا برای دفاع از جوامع یهودی در برابر حملات عربی ایجاد شد. هاگانا در مهاجرت غیرقانونی و مخفیانۀ یهودیان اروپایی نقش حیاتی داشت و بعدها به ستون فقرات ارتش اسرائیل تبدیل شد (Morris, 1999).

ایرگون و لِحی[12]: این دو گروه نظامی منشعب از هاگانا بودند و رویکرد خصمانه‌تری داشتند. ایرگون به رهبری مناخم بگین در حملات علیه اهداف بریتانیایی و عربی فعال بود. لحی که گروهی رادیکال‌تر بود، حتی در سال ۱۹۴۱ تلاشی ناموفق برای تماس با نازی‌ها برای اخراج یهودیان اروپا به فلسطین و مبارزۀ مشترک علیه بریتانیا انجام داد (Heller, 1995; Brenner, 1983).

در پی این اقدامات صهیونیست‌ها، اعراب دریافتند که آنها نیز باید ساختاری سازمانیافته داشته باشند که به مهم‌ترین این سازمان‌ها اشاره می‌شود.

شورای عالی اسلامی: در سال ۱۹۲۱ به ابتکار بریتانیا برای مدیریت امور دینی و خیریه (اوقاف) تأسیس شد. رئیس آن حاج امین‌الحسینی، مفتی اعظم بیت‌المقدس بود و وظایف آن ادارۀ اوقاف اسلامی، مدارس دینی، مساجد و دادگاه‌های شرعی بود.

کمیتۀ اجرایی عرب: در سال ۱۹۲۰ پس از اولین کنگرۀ عربی فلسطین در حیفا با هدف نمایندگی سیاسی اعراب در برابر دولت قیم بریتانیا تأسیس شد؛ ولی آنها دچار اختلافات داخلی، به‌ویژه میان خانواده‌های حسینی و نشاشیبی شدند. این کمیته از ۱۹۳۴ به بعد عملاً نقش خود را از دست داد.

کمیتۀ عالی عربی: در سال ۱۹۳۶ در جریان اعتصاب عمومی اعراب فلسطین تأسیس شد و وظیفۀ آن این بود که بالاترین نهاد سیاسی جامعۀ عرب باشد. اعضای آن نمایندگان احزاب عربی و مفتی اعظم بودند؛ اما این کمیته در سال ۱۹۳۷ توسط بریتانیا به دلیل مشارکت احتمالی در شورش عربی ممنوع شد.

ساختارهای جامعۀ مدنی: انجمن‌ها و باشگاه‌ها شامل انجمن‌های آموزشی، جنبش‌های جوانان، گروه‌های زنان و همچنین رسانه‌ها و مطبوعات. لازم به تذکر است که جامعۀ عربی دارای رسانه‌های فعالی بود که در آن مباحثات سیاسی انجام می‌گرفت.

اما تفاوت سازمان‌های خودگردان عربی با صهیونیستی در این بود که این سازمان‌ها پراکنده، نخبه‌گرا با اختلافات داخلی و زیر نفوذ بریتانیا قرار داشتند. به‌علاوه فاقد حمایت بین‌المللی نیز بودند. درمقابل، سازمان‌های یهودی توانستند ساختاری یکپارچه و شبه‌دولتی را توسعه دهند که مستقیماً به تشکیل دولت اسرائیل انجامید.

از طرف دیگر اقدامات صهیونیست‌ها به افزایش نارضایتی بیشتر اعراب و تنش‌ها در فلسطین دهه‌های ۱۹۳۰ و ۱۹۴۰ منجر شد. بریتانیا تلاش کرد تا مهاجرت یهودیان را محدود کند (که به کتاب سفید ۱۹۳۹ مشهور شد)؛ اما سازمان‌های یهودی، به‌ویژه هاگانا، با عملیات مخفیانه به انتقال مهاجران ادامه دادند. با پایان جنگ جهانی دوم، بحران فلسطین شدت یافت و سازمان لحی به اقدامات تروریستی علیه اعراب و مأمورین بریتانیا دست زد (Sachar, 2007; Shapira, 2012).

بریتانیا که نه توان مدیریت بحران، و به علت نبود نفت، نه تمایل به مدیریت فلسطین را داشت، پروندۀ فلسطین را در سال ۱۹۴۷به سازمان جدیدالتأسیس ملل ارجاع داد و خود را از بار مسـئولیت رهانید.

سازمان ملل که در آن زمان پنجاه و شش عضو داشت، تصمیم به تشکیل یک کمیتۀ ویژه[13] برای فلسطین گرفت. برای حفظ بی‌طرفی این کمیته قرار بر آن شد که اعضای دائم سازمان ملل (آمریکا، بریتانیا، چین، فرانسه و شوروری) در این کمیته نباشند. از طرف مجمع عمومی سازمان ملل، استرالیا، اروگوئه، پرو، چکسلواکی[14] ، کانادا، گواتمالا، سوئد، هلند، هند، یوگسلاوی[15] و ایران به‌عنوان اعضای کمیته انتخاب شدند و در تابستان ۱۹۴۷از فلسطین و کشورهای اطراف بازدید کردند و اظهارات مردم را شنیدند؛ اما از طرف سازمان‌های خودگردان فقط یهودیان به دیدار کمیته آمدند. اعراب در پی تنش‌های داخلی از دیدار با کمیته خودداری کردند. پس از دیدار از فلسطین دو کارگروه در کمیته تشکیل شد و هرکدام روی یک نظریه کار کردند. گروه اول که متشکل از ایران، هند و یوگسلاوی بود پیشنهاد یک کشور با سیستمی فدرال داد که در آن یهودیان، مسیحیان و مسلمانان با حقوق برابر مجلسی تشکیل می‌دهند و آن مجلس دولت را انتخاب می‌کند و تا برقراری ثبات زیر نظر سازمان ملل می‌ماند؛ گروه دوم که شامل بقیۀ اعضای کمیته بود، پیشنهاد تقسیم فلسطین به دو کشور را داد. در این پیشنهاد مناطقی که در دست سازمان‌های خودگردان عرب بودند به فلسطین تعلق می‌گیرند و مناطقی که در دست سازمان‌های یهودی بودند به اسرائیل. بیت‌المقدس و بیت لحم به علت اهمیت مذهبی آنها، منطقه‌ای بین‌الملل تحت‌نظارت سازمان ملل خواهند بود[16].

در مباحث کمیته بر سر انتخاب یکی از دو طرح، طرح اول به علت وجودنداشتن اعتماد بین فرقه‌های عرب از یک‌سو و بین اعراب مسلمان و یهودیان صهیونی از سوی دیگر ممکن دیده نشد؛ اما دلیل مهم‌تر رد طرح اول از طرف یهودیان، تأکید بر تشکیل دولتی مستقل بود. طرح دوم (طرح اکثریت) ازلحاظ اجرایی ساده‌تر به نظر می‌آمد و در مجمع عمومی سازمان ملل با ۳۳ رأی موافق، ۱۳ رأی مخالف و ۱۰ رأی ممتنع در تاریخ ۲۹ نوامبر ۱۹۴۷ با قطعنامۀ ۱۸۱، طرح تقسیم فلسطین تصویب شد. اعراب فلسطین و اتحادیۀ عرب این طرح را غیرعادلانه تلقی و مخالفت صریح نمودند؛ زیرا به اقلیت یهودی که تنها حدود 33درصد از جمعیت را تشکیل می‌داد، بیش از 55درصد از سرزمین فلسطین اختصاص داده شده بود.

اما رهبران یهودیان زیر نظر داوید بن‌گوریون این طرح را پذیرفت و اندکی بعد در تاریخ ۱۴ مه ۱۹۴۸، دولتی سازمان‌یافته و کارآمد (بر پایۀ سازمان‌های آمادۀ کار) تشکیل شد و وجود رسمی اسرائیل را اعلام کرد.

برخلاف یهودیان، فلسطینی‌ها فاقد رهبری ملی منسجم و نهادهای سیاسی و اداری لازم برای ایجاد دولت خود در زمان کوتاه باقی‌مانده تا پایان قیمومت بریتانیا بودند. همچنین درگیری‌های داخلی بین جناح‌های سیاسی و قبیله‌ها مانند خانواده‌های «حسینی» و «نشاشیبی»، توان تصمیم‌گیری را کاهش داد. این ناکارآمدی به درگیری‌های مسلحانه بین شبه‌نظامیان عرب و یهودی منجر شد. درگیری نیز به جنگی تبدیل شد که از دسامبر ۱۹۴۷ تا مه ۱۹۴۸ به طول انجامید و به علت سازمان‌یافتگی و ساختارهای کارآمد اسرائیلی به فاجعه‌ای برای فلسطینیان تبدیل شد که به «روز نکبت» معروف گردید و در پی آن صدها هزار فلسطینی فرار کردند یا تبعید شدند. ازآنجایی‌که اعراب فلسطین از تشکیل دولت عاجز ماندند، پس از نکبت، اردن کرانۀ باختری و مصر نوار غزه را اشغال کردند. این مداخلات نظامی عملاً برای دهه‌ها مانع از تشکیل یک دولت مستقل فلسطینی شد.

 

اسرائیل چگونه گسترش می‌یابد و مشروعیت خود را بازتولید می‌کند؟

تأسیس یک کشور براساس دین و مذهب به دست ملت منتخب خداوند

پس از تأسیس دولت اسرائیل در سال ۱۹۴۸ که براساس قطعنامه ۱۸۱ سازمان ملل در نوامبر ۱۹۴۷ پایه‌ریزی شده بود، طرح تقسیم اولیه به‌زودی کنار گذاشته شد. اگرچه این طرح، تقسیم فلسطین را به یک دولت یهودی (۵/65درصد) و یک دولت عربی (5/43درصد) پیش‌بینی می‌کرد، کشورهای عربی آن را رد کردند که به نخستین جنگ عربی _ اسرائیلی انجامید. اسرائیل در این جنگ پیروز شد و از آن پس حدود ۷7درصد از اراضی‌ای را اشغال کرد که قبلاً تحت‌قیمومت بریتانیا بودند.

 

گسترش سرزمینی فراتر از مرزهای تعیین‌شده توسط سازمان ملل

اسرائیل کنترل خود را در چندین مرحله گسترش داد: در جنگ شش‌روزۀ سال ۱۹۶۷، اسرائیل مناطق باقی‌ماندۀ فلسطینی (کرانۀ باختری، قدس شرقی و نوار غزه)، بلندی‌های جولان سوریه، صحرای سینا و بخش‌هایی از جنوب لبنان را اشغال کرد. براساس قرارداد کمپ دیوید، اسرائیل صحرای سینا را در سال ۱۹۸۲رسماً به مصر بازگرداند؛ اما کنترل خود بر بلندی‌های جولان و قدس شرقی را، برخلاف قوانین بین‌المللی، حفظ کرده است (ر.ک: قطعنامه‌های ۲۴۲، ۳۳۸ و ۴۹۷ سازمان ملل).

 

توجیه اشغال ازطریق روایت‌های مذهبی _ ملی‌گرایانه

دولت‌ها و جنبش‌های ایدئولوژیک اسرائیل معمولاً اشغال را با دلایل مذهبی و تاریخی توجیه می‌کنند. ایدۀ «ارض اسرائیل» در مرزهای کتاب مقدس (ر.ک. مبحث اسرائیل چیست و چگونه پدید آمده است ) پایه‌ای ایدئولوژیک برای بخشی از جنبش شهرک‌سازی و احزاب راست افراطی است. ازنظر حقوقی، مصادرۀ اراضی براساس «قانون اموال غایبین» (۱۹۵۰) صورت می‌گیرد که اموال اعراب فراری یا تبعیدی را بی‌صاحب اعلام می‌کند و بعد در اختیار مهاجرین یهودی می‌گذارد.

 

کوچک‌سازی کرانۀ باختری و تکه‌تکه‌سازی سرزمین‌های فلسطینی

از سال ۱۹۶۷، اسرائیل اقداماتی را انجام داد که تمامیت ارضی کرانۀ باختری را به‌شدت پایمال کرد:

  • ساخت شهرک‌های یهودی در منطقه؛
  • ساخت دیوار حائل؛
  • ایجاد مناطق نظامی و «قطعه جاده‌»های مخصوص شهرک‌نشینان؛
  • الحاق رسمی کرانۀ باختری به اسرائیل (در پارلمان اسرائیل در ۱۹ جولای 2025 با ۷۱ رأی مثبت و ۱۳ رأی منفی تصویب شد.)

 این سیاست‌ها باعث تکه‌تکه شدن مناطق فلسطینی، تضعیف اقتصادی وعدم‌توانایی ادارۀ آن‌ها شده است.

 

مداخلات نظامی و اشغال سرزمین‌های هم‌جوار:

غزه: پس از عقب‌نشینی در سال ۲۰۰۵، نوار غزه در محاصرۀ کامل قرار دارد. اسرائیل چندین عملیات نظامی انجام داده است؛ ازجمله «سرب گداخته»، «لبۀ محافظ» و عملیات‌های ۲۰۲۳-۲۴.

جولان: از سال ۱۹۶۷ اشغال و در سال ۱۹۸۱ باوجود قطعنامۀ ۴۹۷ سازمان ملل، به اسرائیل الحاق شد.

جنوب لبنان: از سال ۱۹۸۲ تا ۲۰۰۰ در اشغال اسرائیل بود؛ ولی درگیری‌ها با حزب‌الله همچنان ادامه دارد.

سوریه: اشغال کامل جنوب سوریه.

 

اسرائیل بزرگ

همان‌گونه که در مبحث اسرائیل چیست و چگونه پدید آمده است؟ توضیح داده شد، مفهوم «اسرائیل بزرگ» بر پایۀ تفسیریِ کتاب‌ الهی بنا شده است که سرزمین میان نیل تا فرات را شامل می‌شود. این ایده در سیاست رسمی اسرائیل جایگاهی علنی ندارد، اما ازسوی گروه‌های افراطی دنبال می‌شود (Shahak & Mezvinsky, 2004). اسرائیل تحت‌دولت بنیامین نتانیاهو (حزب لیکود) با موءتلفینی چون ایتامار بن‌گِویر (حزب عزت یهود) و بِتْسْالِل اسْموتْریچ (حزب صهیونیسم مذهبی)، از سال ۲۰۲۲ به بعد سیاستی آشکارا راست‌گرا و افراطی را دنبال می‌کند که شامل موارد زیر است:

  • گسترش شهرک‌سازی (اصطلاح شهرک‌سازی به معنی غصب زمین‌ها و خانه‌های فلسطینی‌ است)؛
  • محدودکردن استقلال قوۀ قضائیه؛
  • تقویت هویت ملی_مذهبی؛
  • گفتمان خصمانه علیه اعراب اسرائیلی و فلسطینیان؛
  • افراط فزاینده در گرایش‌های مذهبی.

تحولات سیاسی اسرائیل در دهه‌های گذشته نشان می‌دهد که افراطی‌گرایی به‌طور پیوسته درحال افزایش است. این روند نه‌فقط در مصوبات قانونی (مانند قانون دولت _ ملت، توسعۀ شهرک‌سازی و برنامه‌های الحاق)، به‌ویژه در تقویت روایت‌های دینی مشاهده می‌شود. ارض اسرائیل یکی از این روایات است. مفهومی که به اصول ایدئولوژیک بسیاری از احزاب راست‌گرای مذهبی تبدیل شده است و تمامی سرزمین‌های بین نیل و مدیترانه تا فرات را شامل می‌شود که به آن در بخش آینده پرداخته می‌شود. در گفتمان‌های سیاسی، به‌ویژه در احزاب صهیونیسم مذهبی، عزت یهود و نوعام به‌عنوان مطالبه‌ای الهی برای تصاحب کل فلسطین مطرح می‌شود و ایدۀ تشکیل دولتی فلسطینی، ازسوی این احزاب به‌عنوان انحراف از نظم الهی رد می‌شود.

برای درک میزان افراطی‌گرایی در اسرائیل، باید نگاهی کوتاه به ائتلاف حاکم و دستور کار هریک از احزاب آن انداخت:

لیکود (41/23درصد آراء در انتخابات ۲۰۲۲): این حزب که در ابتدا سکولار _ ملی‌گرا بود، امروزه حزبی ملی _ راست‌گرا، محافظه‌کار شده و به‌طور فزاینده‌ای از استدلال‌های دینی استفاده می‌کند. نتانیاهو بارها برای مشروعیت‌بخشی به اشغال اورشلیم بیت مقدس به روایت‌های کتاب مقدس (مانند «داوود اینجا بود») استناد کرده است (Shindler, 2015).

 این حزب گسترش شهرک‌ها را به‌طور فعالانه دنبال و با تشکیل دولتی فلسطینی در غرب رود اردن مخالفت می‌کند. گرچه علناً از طرح «اسرائیل بزرگ» حمایت نمی‌کند، این موضوع ازنظر ایدئولوژیک با دیدگاه‌های آن همخوانی دارد (Netanyahu, 2022).

شاس (65/8درصد): حزبی راست‌گرا، فوق‌ارتدوکس و سِفاردی است که به شریعت یهود (هَلاخا) استناد می‌کند. هدف آن حفظ نظم اجتماعی مذهبی است. غصب زمین را با کتاب الهی توجیه و از شهرک‌سازی مذهبی حمایت می‌کند (Don-Yehiya, 1999).

 در برابر فلسطینیان نسبت‌به امتیازدهی محتاط است و تمامیت مذهبی سرزمین را در اولویت قرار می‌دهد. این حزب ادعای رسمی بر «اسرائیل بزرگ» ندارد، اما ازنظر فلسفی به آن نزدیک است (Yilmaz & Morieson, 2022).

اتحاد یهودیت توراتی (88/5درصد): حزبی فوق‌ارتدوکس، اشکنازی و محافظه‌کار است که دولت اسرائیل را تنها در قالبی کاملاً مذهبی به رسمیت می‌شناسد. تورات برای آن بالاترین منبع قانون است (Brown, 2017). شهرک‌سازی را به‌صورت مذهبی مشروع می‌داند، اما تمرکز خود را بر هویت و قانون یهودی می‌گذارد، نه بر درگیری‌های ارضی؛ ازاین‌رو، موضع مشخصی دربارۀ فلسطین یا «اسرائیل بزرگ» ندارد .

صهیونیسم دینی، نوعام، اوتصما یهودیت (84/10درصد): این احزاب در قالب فهرست مشترک وارد انتخابات شدند و از برنامه‌ای دینی _ ملی‌گرا پیروی می‌کنند. آن‌ها کتاب مقدس را فرمانی برای تسخیر کامل سرزمین می‌دانند؛ ارتش مدرن اسرائیل را ابزار خدا تلقی می‌کنند و قاطعانه با راه‌حل دو کشوری مخالفت می‌ورزند (Aran & Hassner, 2013).

این گروه‌ها خواهان گسترش شهرک‌سازی، حتی در قالب پست‌های غیرقانونی هستند و تشکیل هرگونه حکومت فلسطینی را رد می‌کنند. «اسرائیل بزرگ[17]» هدف ایدئولوژیک آن‌هاست. نوعام و اوتصما یهودیت حق بازگشت به اراضی ابراهیمی را تنها برای یهودیان محفوظ می‌دانند[18] و خواهان اخراج مهاجران غیرقانونی و محدودسازی حقوق شهروندی برای اعراب اسرائیلی هستند. صهیونیست‌های دینی نیز اغلب غیریهودیان را تنها به‌عنوان «مهمان» در کشور یهودی تلقی می‌کنند [19] (Sprinzak, 1999)

امید نو و وحدت ملی (8/9درصد): محافظه‌کار با گرایش سکولار هستند که بر امنیت ملی و نظم دولتی بیشتر از دستورات دینی تأکید دارند. کتاب مقدس را بیشتر به‌صورت نمادین _ فرهنگی می‌ا‌نگارند.

دولت اسرائیل بیشتر برای توجیه کنترل و تملک اراضی فلسطینی به نیازهای امنیتی (B’Tselem, 2005 Under the Guise of Security[20])، حضور تاریخی ([21]Gorenberg, 2006 cited in Tapperman, 2006) و ابهامات حقوقی دربارۀ وضعیت کرانۀ باختری استناد می‌کند؛ اما برای جنبش شهرک‌سازی بیشتر استدلال مذهبی آورده می‌شود. کتاب مقدس به‌عنوان سند و منبع حقوقی برای شهرهایی چون الخلیل (حبرون)، شیلُه، بیت‌ئیل و دیگر اماکن‌ استفاده می‌شود (ر.ک: یوشع باب سوم آیات 1-4). واقعیت سیاسی نشان می‌دهد که به‌ویژه تحت دولت‌هایی با مشارکت احزاب مذهبی، کرانۀ باختری به‌واسطۀ شهرک‌سازی‌ها تکه‌تکه شده است. کاهش چشمگیر اراضی فلسطینی (ر.ک: نقشۀ کرانه باختری ۱۹۴۷ تا امروز) با حذف آگاهانۀ حقوقی و فیزیکی فلسطینیان همراه بوده است (Ketzmer, 2002: 2)[22]. اسرائیل همواره در حیتۀ قوانین بین‌الملل به‌گونه‌ای عمل می‌کند که اعمال غیرانسانی‌اش ازلحاظ قانونی جرم محسوب نشود یا حداقل از آن لحاط قابل‌بحث باشد؛ اما هیچ‌گاه بحث قصب مطرح نشود (Roberts, 1990). وضعیت در غزه و اشغال جنوب لبنان (2000–1982)، بلندی‌های جولان (از ۱۹۶۷، رسماً ضمیمه در ۱۹۸۱) و بخش‌هایی از سوریه نشان‌دهندۀ گسترش مداوم و غیرقانونی اسرائیل است[23].

چنان‌که مشاهده می‌شود، احزاب حاکم و راست مذهبی، نگاهی انحصاری به ملت یهود به‌عنوان برگزیدگان الهی دارند. این امر به تبعیض آشکار یا ضمنی نسبت‌به غیریهودیان در نظام دولتی و اجتماعی منجر می‌شود. حال با نگاهی به احزاب مخالف فهمیده می‌شود که احزاب غیرمذهبی چه دیدی دارند. در صحنۀ سیاسی اسرائیل، اپوزیسیون به‌شدت پراکنده است و طیف گسترده‌ای از مواضع ایدئولوژیک را در بر می‌گیرد؛ از نیروهای سکولار _ لیبرال گرفته تا احزاب عربی _ اسرائیلی و گروه‌های مذهبی میانه‌رو؛ بااین‌حال، در موضع‌گیری در برابر مسئلۀ فلسطین می‌توان خطوط مشترکی را تشخیص داد:

یِش عَتید (آینده‌ای وجود دارد) (9/13درصد آراء در انتخابات ۲۰۲۲): حزبی میانه‌رو، سکولار و از بُعد اقتصادی لیبرال است. دربارۀ مالکیت زمین و شهرک‌سازی، خواهان محدودسازی شهرک‌سازی است، اما نه خروج کامل. گسترش بلوک‌های شهرک‌نشینی موجود را تأیید می‌کند. دربارۀ فلسطین به راه‌حل دو کشوری معتقد است، البته با در نظر گرفتن منافع ملی اسرائیل. با ایدۀ «اسرائیل بزرگ» مخالفت می‌کند و رویکردی عمل‌گرایانه به مرزها دارد[24].

حزب اتحاد ملی (3/12درصد): حزبی ملی‌گرا و میانه‌رو راست است. در زمینۀ مالکیت زمین و شهرک‌سازی، با تأکید بر قانونی‌بودن و رعایت استانداردهای بین‌المللی، حامی معتدلانۀ شهرکنشینان است. حق تعیین سرنوشت فلسطینیان را به رسمیت می‌شناسد؛ اما در چارچوب مشخصی از امنیت ملی اسرائیل با «اسرائیل بزرگ» مخالفتی ندارد، ولی آن را نیز تأیید نمی‌کند. تمرکز اصلی آن بر ثبات منطقه‌ای است[25].

مِرِتس (25/3درصد): حزبی چپ‌گرا، سوسیال دموکرات و سکولار است. با شهرک‌سازی خارج از خط سبز کاملاً مخالف است و از راه‌حل دو کشوری با اورشلیم به‌عنوان پایتخت مشترک حمایت می‌کند. به‌طور صریح با «اسرائیل بزرگ» مخالفت می‌ورزد[26]. این حزب کوچک به مجلس راه نیافته است.

حزب کارگر (7/3درصد): حزبی میانه‌چپ، سوسیال دموکرات و صهیونیست است. هرچند در گذشته در شهرک‌سازی مشارکت داشت، امروز رویکردی محتاط و منتقدانه دارد. از راه‌حل مذاکره‌شده و به رسمیت شناختن کشور فلسطین حمایت می‌کند و با ایدۀ اسرائیل بزرگ مخالف است و رأی کافی برای حضور در مجلس را ندارد[27].

رَعام (فهرست اتحاد عربی) (8/3درصد): حزبی اسلامی _ محافظه‌کار است. شهرک‌سازی را نوعی غصب زمین می‌داند. از تأسیس دولت مستقل فلسطینی با پایتختی اورشلیم شرقی حمایت می‌کند. «اسرائیل بزرگ» را پروژه‌ای توسعه‌طلبانۀ صهیونیستی می‌داند و با آن مخالفت می‌کند[28] و به مجلس راه نیافته است.

حَداش-تعال (0/3 درصد): حزبی کمونیست و ملی‌گرای عربی است. شهرک‌سازی را غیرقانونی می‌داند. از یک مدل دوملیتی و تشکیل دولت فلسطین حمایت می‌کند و با اسرائیل بزرگ صراحتاً مخالفت می‌ورزد[29].

درحالی‌که احزاب مذهبی _ راست حاکم، کتاب مقدس را به‌عنوان تعهدی ارضی تفسیر می‌کنند، اپوزیسیون عمدتاً مواضعی عمل‌گرایانه، امنیت‌محور و مایل به مذاکره دارد. مخالفت با مفهوم «اسرائیل بزرگ» در میان احزاب کوچک اپوزیسیون گسترده است که به مجلس راه نمی یابند[30]؛ اما احزاب مخالف بازیگران ملی‌گرای میانه‌رو هستند که بر حفظ وضع موجود تأکید دارند. راه‌حل دوکشوری برای احزاب اپوزیسیون همچنان هدف ترجیحی است. در اپوزیسیون احزاب بزرگ‌تر اهداف مشابهی با دولت دارند، هرچند میانه‌روتر. احزابی که دیدگاه‌های مخالف دارند، رأی کافی برای اعمال تفاوت در سیاست‌های ملی اسرائیل ندارند و نخواهند داشت.

 

ساختار اجتماعی اسرائیل چگونه دشمن‌سازی می‌کند؟

یکی از عناصر محوری در تداوم درگیری میان اسرائیل و فلسطین، برداشت جمعی اکثر یهودی _ اسرائیلی از ملت فلسطین است. پژوهش‌های اجتماعی اخیر نشان می‌دهد که بخش‌های وسیعی از جامعۀ اسرائیل نه‌تنها فلسطینی‌ها را ازنظر سیاسی فاقد حقوق می‌دانند، شأن انسانی آنان را نیز به چالش می‌کشند. یک نظرسنجی که در سال ۲۰۲۲ توسط مرکز فلسطینی تحقیقات سیاسی و نظرسنجی اجتماعی به همراه مؤسسۀ دموکراسی اسرائیل انجام شد، نشان داد که نمرۀ «ارزش انسانی» یهودیان اسرائیلی به فلسطینی‌ها به‌صورت میانگین ۱۴ از ۱۰۰ بود و از هر صد نفر ۵۱ نفرشان حتی نمرۀ صفر داده‌اند. این نشان‌دهندۀ روند گسترده‌ای از انسان‌زدایی است. مکانیسم روان‌شناختی که مجموعه‌ای از انسان‌ها را بی‌ارزش یا حتی غیرانسان تصور می‌کند و بدین ترتیب حذف آن‌ها را ازلحاظ اخلاقی آسان‌تر می‌سازد[31]. هم‌زمان، نظرسنجی دیگری از مؤسسۀ دموکراسی اسرائیل در سال ۲۰۲۴ نشان داد که ۶۱درصد از یهودیان اسرائیلی، حق فلسطینی‌ها را برای داشتن کشوری مستقل رد می‌کنند. تنها ۲۸درصد از آن‌ها از راه‌حل دو کشوری حمایت می‌کنند. این موضع‌گیری نشانگر مخالفت گسترده با حق تعیین سرنوشت جمعی فلسطینی‌هاست، صرف‌نظر از زمینه‌های امنیتی یا حقوق بین‌الملل. ادامۀ اشغال سرزمین‌ها، محروم‌سازی نظام‌مند فلسطینی‌ها از حقوقشان و کارزارهای نظامی خشونت‌آمیز در نوار غزه به فروپاشی اخلاقی عمیقی در بخش‌های وسیعی از جامعۀ اسرائیل منجر شده ‌است[32]. این روند نه‌تنها در تصمیمات سیاسی و نظامی، در نگرش‌های اجتماعی و الگوهای فکری جمعی نیز مشهود است.

گیدِئون لِوی، خبر‌نگار اسرائیلی، این فروپاشی اخلاقی را در سال ۲۰۱۵ در کنفرانسی در واشنگتن به‌روشنی توصیف کرده است (Levy, 2025: 10-14):

«چگونه ممکن است جامعه‌ای سالیان سال با چنین بحرانی در باغ خود زندگی کند واحساس خوبی داشته و هیچ تردید اخلاقی نداشته باشد.»

وی در سخنرانی خود، سه نکتۀ اساسی را دلیل بی‌تفاوتی اسرائیلی‌ها به وضعیت فلسطینی‌ها میداند:

الف) درک از خود به‌عنوان «قوم برگزیده»: باور عمیق ریشه‌دار به اینکه ملتی منتخب ازسوی خدا هستند، در بخش‌هایی از جامعه به‌عنوان مجوز اخلاقی برای هرگونه اقدام علیه غیریهودیان تعبیر می‌شود. وقتی فردی خود را برتر بداند، ایرادی در سلب حقوق دیگران نخواهد دید.

ب) نقش قربانی به‌عنوان سپر اخلاقی: اسرائیل خود را هم‌زمان به‌عنوان اشغالگر [فاتح] و تنها قربانی [مظلوم] قضیه معرفی می‌کند. این روایت دوگانه به‌عنوان مکانیزمی روان‌شناختی برای توجیه خشونت نظامی و دفع انتقادات عمل می‌کند.

ج) غیرانسانی‌سازی نظام‌مند فلسطینی‌ها: این خطرناک‌ترین نکته است. انکار انسانیت فلسطینی‌ها پایه‌ای برای سکوت اجتماعی در برابر نقض گستردۀ حقوق بشر است. اگر آن‌ها انسان‌هایی مانند ما نباشند، دیگر مسئله‌ای به نام حقوق بشر مطرح نیست.

تقریباً یک دهه پس از این سخنرانی، وضعیت بسیار وخیم‌تر شده است. عملیات نظامی اسرائیل در غزه از سال‌ ۲۰۲۳ تاکنون به فاجعه‌ای انسانی منجر شده است؛ با صد‌هاهزار کشته، نابودی زیرساخت‌های غیرنظامی و جنایات جنگی مستند که توسط سربازان اسرائیلی مرتکب شده‌اند. شایان ذکر است که این اقدامات نه پنهان، بلکه به‌صورت علنی فیلم‌برداری و منتشر شده‌اند و توسط خود سربازان ارتش اسرائیل مفتخرانه ضبط و پخش می‌شوند. ویدئویی تخریب عمدی خانه‌های غیرنظامی، جنگ روانی و دستورات برای کوچ اجباری سیستماتیک را مستند کرده است[33].

هم‌زمان، نظرسنجی‌های اخیر روند نگران‌کننده‌ای را از رادیکالیزه‌شدن جامعۀ اسرائیل نشان می‌دهد. براساس نظرسنجی مؤسسۀ دموکراسی اسرائیل ,2023)(Transparency Palestine (AMAN)، بیش از ۵۶درصد از یهودیان اسرائیلی معتقدند که فلسطینی‌ها در «سرزمین اسرائیل» حق حیات برابر ندارند. طبق پژوهش مرکز پیو (Meretz Party. 2021)، حدود ۴۴درصد از آن‌ها با این دیدگاه موافق‌اند که یهودیان قوم برگزیده‌ای هستند که این سرزمین منحصراً به آن‌ها تعلق دارد.

فروپاشی اخلاقی تنها محدود به رهبری سیاسی نیست، بلکه تا عمق جامعه گسترش یافته است. آنچه لوی در سال ۲۰۱۵ «اعتیاد به اشغال» نامید، امروز (در پرتو پُگروم‌ها در کرانۀ باختری، کشتارهای جمعی در غزه و سیاست‌های روزافزون آپارتاید) به دکترین رسمی دولت تبدیل شده است. به‌نحوی‌که لوی می‌گوید:

«هیچ امیدی به تغییر از درون جامعۀ اسرائیل وجود ندارد. تنها امید، دخالت بین‌المللی است.»

ترکیب غیرانسانی‌سازی روان‌شناختی و مشروعیت‌زدایی سیاسی، سدی عمیقاً ریشه‌دار در برابر فرایندهای صلح ایجاد کرده است. این روند، پذیرش اجتماعی اقدامات سرکوبگرانه مانند مصادرۀ خانه‌ها، کنترل اراضی و سلب حقوق مدنی از فلسطینی‌ها و کشتار آنها را در کرانۀ باختری و غزه توضیح داده و توجیح می‌کند (Waxman, 2016).

 

چرا فلسطینی‌ها نتوانستند دولتی مستقل تشکیل دهند؟

در این وضعیت فاجعه‌بار، فلسطینی‌ها نیز بی‌تقصیر نیستند؛ اما علت آن نیست که غربی‌ها تروریسم نامیده‌اند، بلکه نتیجه‌ ضعف‌های ساختاری و اخلاقی در نظام اداری فلسطینی‌هاست. به همان اندازه که اسرائیل سازمان‌یافته و ساختارمند است، تشکیلات خودگردان فلسطین ناکارآمد و فاسد است. آن هنگام که مهاجران یهودی درحال ساخت نهادها و زیرساخت‌های خود بودند، اعراب فلسطین گویا دچار نوعی فلج سیاسی بودند. این بی‌تحرکی پس از تقسیم فلسطین براساس قطعنامۀ ۱۸۱ سازمان ملل ادامه یافت. رهبری فلسطینی‌ها قادر به رسیدن به هیچ‌گونه توافقی نبود. همان‌طور که پیش‌تر اشاره شد، این امر باعث شد که اردن و مصر مناطق فلسطینی را اشغال کنند. به نظر می‌رسد رهبران فلسطین دغدغه‌ای واقعی برای فلسطین ندارند؛ ازاین‌رو نگاهی کوتاه به نظام سیاسی فلسطینی‌ها ضروری است.

از زمان تأسیس تشکیلات خودگردان فلسطین در پی توافق‌نامۀ اسلو در سال ۱۹۹۴، این نهاد به‌طور رسمی مسئول ادارۀ مناطق فلسطینی در کرانۀ باختری و غزه بوده است؛ اما واقعیت سیاسی نشان‌دهندۀ ضعف‌های ساختاری، ناکارآمدی نهادی و فساد گسترده است:

ساختار نهادی و سیاسی: تشکیلات خودگردان مبتنی بر نظامی نیمه‌ریاستی است، با رئیس‌جمهوری در رأس (محمود عباس از جنبش فتح از سال ۲۰۰۵) و نخست‌وزیری که توسط او منصوب می‌شود (محمد مصطفی از ۲۰۲۴). رئیس‌جمهور عملاً دارای اختیارات گستردۀ اجرایی و تقنینی است. به‌ویژه پس از خنثی‌شدن شورای قانون‌گذاری فلسطین در سال ۲۰۰۷. انتخابات مجلس آخرین بار در سال ۲۰۰۶ برگزار شد که در آن حماس اکثریت را به دست آورد. از آن زمان قوانین ازطریق فرمان ریاست‌جمهوری تصویب می‌شود تا بتوان حماس را دور زد. قوۀ قضائیه در تئوری مستقل است؛ اما در نفوذ سیاسی قرار دارد که تقسیم مؤثر قوا را شدیداً محدود کرده است (Chéne, 2012).

شکاف سیاسی و تجزیۀ ساختاری: تشکیلات خودگردان از سال ۲۰۰۷ فقط کنترل بخش‌هایی از کرانۀ باختری را در اختیار دارد. غزه براساس توافق دوم اسلو در کنترل حماس است که به شکاف عمیق داخلی فلسطینی انجامیده است. این شکاف توانایی حکمرانی و نیز مشروعیت تشکیلات را به‌شدت تضعیف کرده است (Peleg &Waxman, 2011).

کارکرد و وابستگی بین‌المللی: تشکیلات خودگردان به کمک‌های مالی بین‌المللی وابسته است، به‌ویژه ازسوی اتحادیۀ اروپا، ایالات متحده و کشورهای عربی خلیج پارس. این خود تضمینی برای پیروی تشکیلات از امر غربی‌هاست که پیرو اسرائیل هستند. اسرائیل خودبخش بزرگی از درآمدهای مالیاتی فلسطینی‌ها را کنترل می‌کند و از این ابزار برای اعمال فشار سیاسی بهره می‌برد (Cohen, 2024). هم‌زمان، نظام اداری فلسطین آلوده به ساختارهای اداری ناکارآمد، فقدان انتخابات دموکراتیک (از سال ۲۰۰۶ انتخاباتی برگزار نشده) و نبود پاسخ‌گویی به خواسته‌ها شده است.

فساد و خویشاوندسالاری (واسطه‌گری): بیش از ۸۵درصد فلسطینی‌ها معتقدند که تشکیلات خودگردان فاسد است. براساس یک نظرسنجی برداشت ۹۴درصد فلسطینیان در کرانۀ باختری و 72درصد ایشان در غزه[34] این است که تشکیلات خودگردان فاسد است. این برداشت توسط گزارش‌های متعدد و طبق داده‌های سازمان شفافیت فلسطین از سوءمدیریت‌ها، سوءاستفاده‌ها، خویشاوندسالاری و نبود شفافیت در استفاده از منابع مالی تأیید می‌شود. فرهنگ واسطه‌گری نیز در ساختار سیاسی ریشه‌دار است. نظرسنجی‌ها نشان‌ می‌دهد که تمایل گسترده‌ای به پرداخت رشوه در بخش عمومی وجود دارد.

ضعف نهادهای نظارتی: نهاد ضدفساد اختیارات کافی برای تحقیقات یا اجرای احکام ندارد (ElKurd, 2025). حتی در موارد اثبات‌شده، به‌ندرت پیامدهای سیاسی یا قضایی وجود دارد[35].

همان‌طور که از این شرح کوتاه برمی‌آید، تشکیلات خودگردان، باوجود ساختارهای رسمی‌اش، نمی‌تواند به‌عنوان دولتی کارآمد تلقی شود. این نهاد از درون دچار شکاف، از بیرون وابسته و مستبدانه اداره می‌شود و در چشم مردم فاقد مشروعیت است. نظارت دموکراتیک و مشارکت سیاسی مردم از سال ۲۰۰۶ وجود ندارد. فساد تقریباً همۀ سطوح اداری را در بر گرفته و مشروعیت ساختاری دولت را تضعیف کرده است. باوجود شرایط وخیم، فلسطینی‌ها تاکنون نتوانسته‌اند به وحدت برسند و سرنوشت خود را به دست بگیرند.

پس از این توضیحات دربارۀ فلسطینیان، این سؤال مطرح می‌شود که سیاست‌های افراطی اسرائیل چه ربطی به ایران دارد؟ اگر ایران از حمایت فلسطینیان دست بکشد، آیا اسرائیل و آمریکا موضع خصمانۀ خود در برابر ایران را تغییر خواهند داد؟ به این سؤال در بخش پیش رو پرداخته خواهد شد.

 

چرا اسرائیل ایران را تهدید وجودی می‌داند؟

وعدۀ الهی و ایران

همان‌گونه که در بخش پیشین بیان شد، تحولات سیاسی اسرائیل در دهه‌های گذشته به‌شکل فزاینده‌ای افراطی شده‌ است. این رادیکال‌سازی در ترکیب و ایدئولوژی ائتلاف‌های حکومتی بازتاب می‌یابد. این روند نه‌تنها ازطریق تصمیمات سیاسی مشخص (مانند ساخت‌وساز شهرک‌ها، الحاق سرزمین‌ها، قانون دولت _ ملت) مشاهده می‌شود، به‌ویژه در اهمیت روزافزون روایت‌های دینی نیز مشهود است. کتاب خدا در این میان نقشی محوری دارد؛ به‌گونه‌ای که دستورات خدا در احزاب حاکم به‌مثابۀ تعهدات سیاسی تعبیر و اجرای آن دستورات واجب دیده می‌شود. یکی از مهم‌ترین امور که نص صریح تورات است، امر «ارض اسرائیل کامل» است. این امر یکی از پایه‌های ایدئولوژیک بسیاری از احزاب مذهبی راست‌گرا است که بر مالکیت تمامی سرزمین‌های میان رود نیل تا رود فرات تأکید دارد. در گفتمان سیاسی، به‌ویژه در حلقه‌های حزب صهیونیسم دینی، اوتزما یهودیت و نوعام، از این وعدۀ الهی بر سرزمین تاریخی فلسطین، حقی الهی استنتاج می‌شود و مصالحۀ سیاسی یا پذیرش کشوری فلسطینی از دیدگاه این احزاب، مخالف ارادۀ خداوند تلقی می‌گردد.

برای درک اینکه چرا ایران ازسوی اسرائیل، به‌ویژه در نگاه بنیامین نتانیاهو، به‌عنوان تهدیدی وجودی تلقی می‌شود، باید به طرح‌های ایدئولوژیک و ژئوپولیتیکی دربارۀ «ارض اسرائیل» پرداخت؛ طرح‌هایی که از «تئُودور هِرْتْسِل» تا «اودِد یِینون» تدوین شده‌ است.

 

تِئُودوُر هِرْتْسِل و ایدۀ صهیونیسم

تئودور هرتسل (1904–1860)، روزنامه‌نگار و بنیان‌گذار صهیونیسم سیاسی، در سال ۱۸۹۶ اثر برنامه‌محور خود به نام دولت یهود را منتشر کرد و در آن ایدۀ تأسیس دولت مستقل یهودی را به‌عنوان پاسخی به یهودستیزی در اروپا مطرح نمود. ازنظر هرتسل، تأسیس یک دولت برای نجات ملت یهود ضرورتی سیاسی بود. در ابتدا محل این دولت مشخص نبود (آرژانتین، اوگاندا و بین‌النهرین مورد بحث بودند)؛ اما به‌زودی فلسطین به‌دلیل اهمیت تاریخی و کتاب ‌مقدس به‌عنوان هدف اصلی برگزیده شد.

 

خاخام فیشمان و مأموریت الهی

خاخام اسحاق فیشمان، عضو آژانس یهود، در سال ۱۹۴۷ در برابر کمیتۀ ویژۀ سازمان ملل دربارۀ فلسطین شهادت داد و به‌روشنی به وعدۀ الهی به ابراهیم، اسحاق و یعقوب اشاره کرد. این وعده تقریباً ۴۰۰۰ سال پیش به آن‌ها داده شد و فلسطین را سرزمین پیامبران و مرکز خلاقیت یهودی نامید و تأکید کرد که از زمان یوشع تا به امروز، یهودیان به‌طور پیوسته در سرزمین اسرائیل زندگی کرده‌اند[36].

این اظهارات نشان می‌دهد که فیشمان از مفهوم توراتی «ارض اسرائیل» فراتر از مرزهای پیشنهادشده در طرح تقسیم ۱۹۴۷ دفاع و به تداوم تاریخی و مذهبی یهودیان بر این سرزمین استناد می‌کرد تا ادعای گسترده‌تری را توجیه کند. این تفسیر (که براساس تورات کتاب پیدایش (کتاب اول موسی)، فصل ۱۵ استوار است)، در محافل صهیونیستی به‌عنوان توجیه ایدئولوژیک برای ادعای سرزمینی گسترده‌تر مطرح شد.

 

بِن‌زیون (بن صهیون) نتانیاهو و خاستگاه سازش‌ناپذیری

بِن صهیون نتانیاهو (2012–1910)، تاریخ‌نگار و پدر بنیامین نتانیاهو، صهیونیستی تجدیدنظرطلب بود. او در اثر اصلی خود به نام خاستگاه تفتیش عقاید در اسپانیای قرن پانزدهم (۱۹۹۵) به بررسی ریشه‌های تعصب مذهبی پرداخت و این نظریه را مطرح کرد که یهودیان هیچ‌گاه نمی‌توانند به‌راستی پذیرش شوند. او به‌طور نزدیک با صهیونیسم تجدیدنظرطلب زِئِئِو ژابوتینسکی مرتبط بود؛ ایدئولوژیی که بی‌هیچ سازشی خواهان ایجاد دولتی یهودی در سرزمین کنعان بود.

پسرش، بنیامین، به‌شدت از این آرمان‌ها تأثیر پذیرفت. او در مصاحبه‌ای گفت: «پدرم به من آموخت که هرگز نباید دربارۀ سرنوشت ملت یهود سازش کنم.» شهادت برادرش، یُناتان (یُنی) نتانیاهو، در عملیات اَنتَبه در سال ۱۹۷۶، موجب تشدید گرایش‌های امنیتی و ایدئولوژیک بنیامین شد.

 

اودِد یِینون[37] و طرح راهبردی برای سلطه‌

در سال ۱۹۸۲ محقق اسرائیلی، اودد یینون، مقالۀ معروف خود با عنوان «راهبردی برای اسرائیل در دهۀ۱۹۸۰» را منتشر کرد که توسط اسرائیل شاهاک ویراستاری شده بود. منطق یینون این است که امنیت بلندمدت اسرائیل این‌گونه تأمین می‌شود که اولاً اسرائیل به قدرت امپریالیستی در خاورمیانه تبدیل شود و ثانیاً منطقه به کشورهای ریز ازطریق ایجاد منازعات داخلی در کشورهای منطقه تقسیم شود.

بنابراین فقط حذف فلسطین هیچ‌گاه نمی‌تواند هدف نهایی اسرائیل باشد؛ زیرا کشورهایی که انسجام و هویت ملی دارند، هدف اصلی خواهند بود. وجود آنها خطر واقعی برای امنیت و گسترش اسرائیل است.

 

نکات کلیدی طرح یینون

  • عراق [در دهۀ ۸۰ میلادی] بزرگ‌ترین تهدید برای اسرائیل است و باید به سه بخش نازع شیعه، سنی و کرد تجزیه شود[38].
  • سوریه بی‌ثباتی قومی داخلی دارد و باید از آن برای براندازی نظام و حکومت مرکزی استفاده کرد؛
  • اردن درواقع فلسطین است و باید تغییر رژیم در آن صورت گیرد؛ [بنابراین، با مرگ ملک حسین و بر سر کار آمدن پسرش عبدالله که نیمه‌آمریکایی است، به‌جای حسن این امر صورت گرفت.]
  • مصر را می‌توان ازطریق تقویت جدایی‌طلبی قبطی‌ها تضعیف کرد؛ [اما آنها درنهایت با سر کار آوردن یک حکومت نظامی به هدف خود رسیدند.]
  • لبنان پیش از این به دلیل جنگ داخلی دچار تجزیه شده است؛ بنابراین، اسرائیل باید از این وضعیت بهره ببرد؛
  • کشورهای حاشیۀ جنوبی خلیج پارس: کشورهایی هستند که چیزی جز نفت ندارند.

هدف نهایی این طرح، «بالکانیزه کردن» منطقه ازطریق تشویق درگیری‌های داخلی بود تا دولت‌های کوچک، ضعیف و مشغول به امور داخلی به ‌وجود آید که قادر به تهدید اسرائیل نباشند.

 

جدایی واضح[39]، طرحی جدید به امر نتانیاهو

در سال ۱۹۹۶، برای نخست‌وزیر جدید بنیامین نتانیاهو گزارشی با عنوان «جدایی واضح: راهبردی نوین برای امنیت ارضی» توسط مؤسسۀ مطالعات راهبردی و سیاسی پیشرفته تدوین شد؛ از جمله نویسندگان آن ریچارد پرل، داگلاس فیت و دیوید وِرمزِر بودند. این سند عناصر کلیدی طرح یینون را در خود جای داد.

  • تغییر رژیم در سوریه ازطریق تفرقه‌اندازی بین آن و لبنان؛
  • تضعیف تشکیلات خودگردان فلسطین [در بخش گذشته ملاحظه شد که تشکیلات خودگردان از سال 2006 به بعد هیچ نقشی ندارد.]
  • بهره‌گیری از درگیری‌های عراق به‌منظور خط‌کشی جدید منطقه؛
  • نهادینه‌کردن یک نظم اقتصادی نئولیبرال در اسرائیل.

این متن بعدها به بنیان ایدئولوژیک سیاست خارجی ایالات متحده در دوران بوش و چِینی، به‌ویژه در جنگ عراق ۲۰۰۳، تبدیل شد و به‌عنوان بخشی از راهبرد بلندمدت اسرائیل برای تسلط منطقه‌ای به‌ کار رفت.

 

ایران بزرگ‌ترین مانع

جالب این است که تمام طرح‌های اسرائیل برای منطقه در اینترنت به‌راحتی پیدا می‌شود. اسرائیل شَهاک و ادد یینون حتی نوشتند که علن‌ کردن این طرح‌ها (جز قسمت استراتژی نظامی آن) هیچ ایرادی برای ما ندارد؛ زیرا اعراب ثابت کرده‌اند که توان بررسی تحلیلی منطقی جامعۀ اسرائیل و اهداف آن را ندارند[40]. آن کسانی هم که از میانشان دربارۀ (خطر واقعی) کشورگشایی اسرائیل اخطار می‌دهند، بیشتر نه از روی شواهد علمی و حقیقی، بلکه از روی افسانه‌گرایی و افسانه‌سرایی به آن می‌پردازند. چنانچه باور دارند که در مجلس اسرائیل روی دیواری آیۀ مربوط به آن ازتورات (کتاب پیدایش، باب 1۵) نگاشته شده است یا اینکه بیشتر رهبران عرب باور دارند که دو خط آبی روی پرچم اسرائیل نماد نیل و فرات هستند؛ درحالی‌که درحقیقت خط‌های تالیت (چادرنماز یهودیان) هستند (Yinon, 1982).

اما برنامه‌های مربوط به ایران و ترکیه پنهان نگهداشته شده و فقط گاهی بین سطور آورده می‌شود. در طرح یینون، به ایران تنها به‌صورت فرعی پرداخته شده بود، به‌عنوان دشمنی تضعیف‌شده پس از جنگ با عراق؛ اما واقعیت ژئوپولیتیکی تغییر کرده است: ایران از جنگ با عراق (۱۹۸8–۱۹۸0) سربلند بیرون آمد و با بازبینی قانون اساسی، نظامی باثبات برپا کرد؛ نیروهای مسلح خود را تقویت نمود؛ به خودکفایی در تولیدات نظامی رسید؛ برنامه‌های موشکی و فضایی خود را توسعه داد؛ اتحادهای نظامی _ سیاسی در منطقه شکل داد (حزب‌الله، انصارالله، مقاومت عراق، مقاومت سوریه و گروه‌های فلسطینی) و در اثر سیاست‌های غلط آمریکا، نفوذی عمیق‌تر در منطقه یافت.

از دیدگاه اسرائیل، ایران امروز تنها کشوری است که توانایی مقابله با کشورگشایی اسرائیل را دارد؛ کشوری که هویت ملی قوی دارد و مانند دیگر کشورهای منطقه دچار شکاف‌های قومی قابل‌بهره‌برداری نیست؛ ازلحاظ نظامی تثبیت شده، ازنظر اقتصادی باوجود تحریم‌ها عملکردی نسبتاً خوب دارد و انگیزۀ استراتژیک برای حمایت از فلسطین نیز دارد. تفاوت ایران با کشورهای عربی منطقه در آن است که از هویتی ملی و پایدار، ساختار حکومتی مستحکم واز مخالفت ایدئولوژیک مردمی با توسعه‌طلبی اسرائیل برخوردار است. ایران تنها کشوری است که ازنظر گفتمانی و نیز ازنظر نظامی می‌تواند مانع اجرای ادامۀ طرح ارض اسرائیل کامل شود و شده است؛ به همین دلیل، برنامه‌های آمریکا و اسرائیل در سال‌های اخیر بر خراب‌کاری در ایران متمرکز بوده‌ است. با خواندن متونی که در دسترس است، می‌توان نتیجه گرفت که هدف راهبردی اسرائیل نه جنگی آشکار، بلکه تضعیف تدریجی و چندلایۀ ساختار ایران و درنهایت تجزیۀ آن است. آنچه که تابه‌حال از اسرائیل در مقابله با ایران دیده شده، بیشتر پشت صحنه بوده وتدریجی پیاده شده است که در اینجا آورده می‌شود:

 

تشویق به تجزیه‌طلبی و شکاف‌های داخلی

یکی از عناصر محوری این راهبرد، «بالکانی‌سازی» ایران است. چنان‌که در طرح یینون مطرح شده، تنوع قومی ایران باید هدف عملیات سیاسی قرار گیرد. تحریک جنبش‌های تجزیه‌طلبانه در میان کردها، بلوچ‌ها، عرب‌های خوزستان و ترک‌های آذربایجان ازجمله اقداماتی است که با هدف تضعیف تمامیت ارضی و ایجاد مراکز قدرت موازی دنبال می‌شود. علی‌اف دیکتاتور در آذربایجان شمالی در این مسیر یکی از همکاران اصلی موساد است. این امر اثبات شده است. ورود به مقولۀ علی‌اف و نقش آذربایجان شمالی، خود یک مقاله می‌شود که اینجا از آن چشم‌پوشی می‌شود.

 

تضعیف اقتصادی ازطریق تحریم و محاصره

عنصر دیگر این راهبرد، منزوی‌سازی کامل اقتصادی ایران است. تحریم‌های بین‌المللی، تحریم‌های ثانویه و حذف از نظام مالی جهانی به‌ دو منظور دنبال می‌شود: ۱- تخریب زیرساخت‌های اقتصادی و تکنولوژیک کشور و ۲- ایجاد نارضایتی عمیق و در پی آن ناامنی و کودتا. عملیات سایبری نظیر «استاکس‌نت» نیز در همین راستا به‌ کار گرفته شده‌ است.

 

تحریک ناآرامی‌های اجتماعی و سیاسی

تغذیۀ اعتراضات مردمی، تبلیغات رسانه‌ای هدفمند (برای مثال ازطریق ایران اینترنشنال[41] و بی بی سی) و تشدید تنش‌های اجتماعی در دستور کار قرار دارد. موضوعاتی چون حقوق زنان، آزادی‌های دینی، نابرابری‌های قومی و فساد اقتصادی ابزارهایی برای تبدیل نارضایتی به شورش‌های سازمان‌یافته است. این کار در جامعه‌ای که زیر فشار اقتصادی سنگین خسته شده است، کاری آسان به نظر می‌آید و به تحقیر سازمان‌های کارآمد در ذهن مردم منجر می‌شود. حذف ساختارها وسازمان‌های کارآمد نیز قدم اصلی برای تضعیف و از بین بردن ایران است (کما اینکه این روش را در فلسطین کاملاً موفق پیاده کردند).

 

انزوای منطقه‌ای و محاصرۀ ژئوپولیتیکی

از اهداف مهم راهبردی دیگرشان، منزوی‌کردن ایران در منطقه است. پیمان ابراهیمی (با امارات، بحرین و مراکش) و تلاش برای نزدیکی با عربستان سعودی به‌منزلۀ حلقۀ محاصرۀ ایران تعبیر می‌شود. در مطبوعات عربی عمدتاً ایران به‌صورت افسانه‌ای نه منطقی، بلکه به‌عنوان دشمن اعراب نشان داده می‌شود. در کنار آن، هدف دیگر کاهش نفوذ ایران در سوریه، لبنان و فلسطین است. با برکناری اسد و جایگزینی او توسط جولانی که مأمور خریداری‌شدۀ بریتانیای کبیر است (Krainer, 2025: 34-35)[42] به هدفشان در سوریه رسیده و شروع به غصب مناطق جنوبی سوریه کرده‌اند. این نشان می‌دهد که غرب و اسرائیل هدفشان از برانداختن اسد نه‌فقط ‌تضعیف سوریه و ایران بود، نابودی کامل ساختارهای سیاسی، اجتماعی و نظامی سوریه برای تسهیل فتح آن توسط ارتش اسرائیل و ادغام آن در اسرائیل بوده و است.

 

حمله به متحدان منطقه‌ای ایران و عمق راهبردی آن

ایران شبکه‌ای از متحدان منطقه‌ای ایجاد کرده است. اسرائیل و آمریکا در تلاش‌اند تا این شبکه را از بین ببرند؛ با حملات نظامی به نیروهای وابسته در سوریه و عراق، تحریم‌های سنگین علیه حزب‌الله و تلاش برای تضعیف انسجام گروه‌هایی مانند حماس و انصارالله.

 

مشروعیت‌زدایی بین‌المللی و انزوای دیپلماتیک

تلاش می‌شود تا ایران در گفتمان جهانی به‌عنوان یک «دولت تروریستی» معرفی شود. خروج آمریکا از توافق هسته‌ای (برجام)، دعوت‌نشدن ایران به نشست‌های بین‌المللی و فشار بر کشورهای متحد برای قطع رابطه با تهران نمونه‌هایی از این تلاش‌ها است.

درحالی‌که بسیاری از کشورهای عربی (طبق تحلیل یینون) دولت‌هایی ضعیف و شکننده محسوب می‌شوند، ایران به دلیل انسجام داخلی، قدرت نظامی، شبکۀ اتحادهای منطقه‌ای و مخالفت ایدئولوژیک با اسرائیل، اصلی‌ترین مانع در برابر راهبردهای توسعه‌طلبانۀ تل‌آویو به‌شمار می‌رود؛ ازاین‌رو، راهبرد اسرائیل علیه ایران بلندمدت بوده و بر ترکیبی از فرسایش سیاسی، خشکانیدن اقتصادی، مهار نظامی و انزوای جهانی استوار است. برای این کار اسرائیل سال‌ها برنامه‌ریزی و تمرینات لازم را انجام داده بود؛ اما جالب‌ترین نکته دربارۀ حملۀ نظامی و نقش آمریکاست.

اگرچه نتانیاهو از دهۀ ۱۹۹۰ طرح‌هایی برای حمله به ایران در ذهن داشت، در دورۀ ریاست جمهوری باراک اوباما بود که مؤسسۀ بروکینگز مأموریت رسمی برای تدوین دقیق گزینه‌های مختلف دریافت کرد. مطالعه‌ای که در سال ۲۰۰۹ توسط مؤسسۀ بروکینگز با عنوان «کدام مسیر به سوی ایران؟» انجام شد، گزینه‌های مختلفی را برای تغییر رژیم در ایران بررسی کرد. در یکی از این گزینه‌ها، «بسپاریم به بی‌بی: اجازه یا تشویق حملۀ نظامی اسرائیل[43]»، نویسندگان سناریویی را پیشنهاد می‌کنند که در آن، اسرائیل نقش اصلی در حمله به ایران را ایفا می‌کند؛ درحالی‌که ایالات متحده علناً بی‌طرف می‌ماند. تنها زمانی که خسارت کافی به زیرساخت‌ها و روحیۀ ایران وارد شد، آمریکا باید وارد عمل شود و خود را به‌عنوان ناجی، میانجی و دوست ایرانی جدید معرفی کند. این استراتژی به ایالات متحده اجازه می‌دهد تا منافع ژئوپولیتیکی خود را بدون پرداخت هزینه‌ جنگی محقق سازد.

اما اسرائیل خیلی پیش‌تر شروع به مطالعه و برنامه‌ریزی برای حمله به ایران کرده بود. آن‌گونه که در سال ۲۰۰۷ اهود باراک، وزیر دفاع وقت اسرائیل، گفته بود: «آنچه پشت پرده انجام می‌دهیم، دور از چشم‌ها، بسیار مهم‌تر از آن است که در مطبوعات و سخنرانی‌ها و شعارها گفته می‌شود (Pollack et al., 2009: 126)؛ اما برای حمله به ایران بهانه‌ای لازم است تا در افکار عمومی به‌ویژه در غرب (حامی اصلی اسرائیل) حمله به ایران موجه جلوه کند و مردم و سربازان غرب، جنگی تمام عیار را با ایران بپذیرند. برای این کار چند مرحله آماده‌سازی لازم است که به مهم‌ترین آنها پرداخته می‌شود:

الف) ساخت دشمن، به‌صورت صوتی و تصویری

تولید مستمر تصویری منفی از ایران در کاریکاتورها، اخبار، برنامه‌های سرگرمی، کتاب‌های درسی و بازی‌های رایانه‌ای، به‌تدریج به فرایند «غیر‌انسان‌سازی» مردم ایران انجامید. این تولید هدفمند تصویر دشمن، در پی آن بود که ایران نه‌فقط به‌عنوان رقیبی سیاسی، بلکه به‌مثابۀ تهدیدی وجودی تعریف شود. زمانی‌که یک تصویر دشمن به‌اندازۀ کافی و طولانی در رسانه‌ها و جوامع درونی می‌شود، به دشمنی واقعی تبدیل می‌شود، با تمام پیامدهایش. خشونت نظامی دیگر نه‌تنها مشروع، بلکه ضروری جلوه می‌کند. این منطق، بخشی اساسی از طرح بروکینگز است که فرض می‌کند چنین تغییر گفتمانی در درازمدت، ازلحاظ داخلی و نیز خارجی، قابلیت اجرای پایدار دارد؛ در این راستا آقای احمدی‌نژاد با سخنرانی‌های آتشینش و نفی هولوکاست بهترین خدمت را به بخش رسانه‌ای موساد انجام داد؛ به‌گونه‌ای که اِفرایم هالِوی رئیس وقت موساد می‌گوید (Pollack et al., 2009: 126):

«احمدی‌نژاد بزرگ‌ترین هدیه به ما بود. موساد نمی‌توانست عملیاتی بهتر از این انجام دهد که شخصی مثل احمدی‌نژاد را بر سر کار آورد؛ زیرا احمدی‌نژاد در مطبوعات به دنیا ثابت کرد که ایرانیان منکر هولوکاست هستند و از نفی هولوکاست تا ایجاد تصور اینکه ایرانیان نیت نابودی یهودیان را دارند، قدمی کوتاه بود؛ گرچه هیچ‌گاه این چنین نبوده است.»

ب) جنگ رسانه‌ای و عملیات روانی

طی دهه‌ها، زیرساخت پیچیدۀ رسانه‌ای شکل گرفت تا ایران را در سطح بین‌المللی اهریمنی جلوه دهد و درعین‌حال به‌طور هدفمند بخش‌هایی از مهاجران ایران، به‌ویژه نسل دوم را ازلحاظ ایدئولوژیک تحت‌تأثیر قرار دهد. این اقدام ازطریق فیلم‌های سینمایی، مستندهای ظاهراً بی‌طرف، کارزارهای اطلاعاتی نادرست و رسانه‌های عامه‌پسند صورت گرفت. هدف آن بود که گروهی مشخص از مخاطبان با تکرار روایاتی خاص، دچار دگرگونی ذهنی شوند؛ به‌گونه‌ای که بعدها (ازطریق حملات کوادکوپتر به منازل دانشمندان ایرانی و نیز ازطریق نشت اطلاعات) خود به کنشگرانی در جنگ ایران تبدیل شوند.

 

پ) حملات سایبری

یکی از ابزارهای کلیدی برای آمادگی در جنگ، خراب‌کاری هدفمند در سامانه‌های دفاعی ایران ازطریق حملات سایبری بود. حملۀ معروف «استاکس‌نت» به‌عنوان آزمایش اولیه برای استراتژی سایبری گسترده‌تر علیه سامانۀ یکپارچه پدافند هوایی ایران شناخته می‌شود. این سامانه، که بر پایۀ ارتباط دیجیتالی پیوسته میان واحدهای پدافندی استوار بود، به‌سبب همین پیوستگی بسیار آسیب‌پذیر بود و به‌طور هم‌زمان نیز از کار افتاد. این حمله نه‌تنها زیرساخت نظامی را تضعیف کرد، برتری فناورانۀ مهاجم را در این زمینه نیز آشکار ساخت.

 

چرا حملۀ اسرائیل به ایران شکست خورد؟

سؤالی که اکنون مطرح می‌‌شود، این است که اگر اسرائیل برای ایران برنامه‌ای طویل‌المدت طراحی کرده است، پس چرا این جنگ دوازده روزه را آغاز نمود که پیامدهای بسزای زیر را برای اسرائیل داشت:

خسارت‌های گسترده و غیرمنتظره: براساس ارزیابی اسکات ریتر، حملۀ نظامی به ایران به زیان اقتصادی عظیمی برای اسرائیل منجر شد. او از رقمی در حدود ۵۰۰ بیلیون دلار سخن می‌گوید. این برآورد شامل خسارات زیرساختی، هزینه‌های نظامی و تأثیرات مالی ناشی از حملات تلافی‌جویانۀ ایران است. همچنین، گزارش‌هایی وجود دارد که اسرائیل از ایالات متحده درخواست آتش‌بس کرده است. اقدامی که نشانۀ وضعیت اضطراری و فشار سنگین تعبیر می‌شود.

 نابودی سیاست منزوی‌سازی ایران: در پی حمله، ایران حمایت سیاسی ازسوی ۱۴۲ کشور دریافت کرد. این رویداد سیاست بلندمدت اسرائیل مبنی بر منزوی‌سازی ایران را در صحنۀ جهانی تخریب نمود. به‌جای افزایش فشار دیپلماتیک بر ایران، این کشور توانست به‌عنوان قربانی تجاوز، همدلی بین‌المللی کسب کند؛ اما نباید فکر کرد که تمام شد. مطبوعات غربی هنوز بر علیه ایران تبلیغ می‌کنند. حتی گزارش‌های تحلیلی ساخته‌اند که حملۀ اخیر را کاملاً مشروع جلوه می‌دهد.

تقویت همبستگی ملی در ایران: حملۀ نظامی اسرائیل نه‌تنها باعث تضعیف ساختار سیاسی ایران نشد، اتحاد اجتماعی و سیاسی در کشور را تقویت کرد. شهروندان، صرف‌نظر از اختلافات سیاسی، در حمایت از حاکمیت ملی متحد شدند. این واکنش می‌تواند انسجام داخلی را در برابر فشارهای خارجی برای مدتی طولانی حفظ کند؛ اما نباید فراموش کرد که ایران اینترنشنال فعال است و در مطبوعات بیش از پیش به تخریب این همبستگی خواهد پرداخت. نباید فراموش کرد که بودجۀ اسرائیل از آمریکا و اروپا تأمین می‌شود. اسرائیل به‌سرعت خرابی‌های جنگی را بازسازی خواهد کرد و آن را در مطبوعات بین‌المللی به رخ مردم ایران خواهد کشید. این خود ادامۀ جنگ است و ایران در این امر باید با سرعت و دقت به بازسازی مخروبه‌ها بپردازد.

نزدیکی استراتژیک بیشتر ایران با چین و روسیه: این حمله باعث شد اهمیت راهبردی ایران برای چین و روسیه، و برعکس، بیش از پیش آشکار شود. روابط میان این سه کشور در روزهای پس از حمله به‌طور چشمگیری تعمیق یافته و احتمال تشکیل یک محور ژئوپلیتیکی جدید را افزایش داده است؛ اما اسرائیل و به‌خصوص آمریکا که رسماً سیاست تضاد‌برانگیزی بین چین و روسیه را در پیش گرفته‌اند (Junhua, 2025)، در جلوگیری از برقراری محور ایران _ چین _ روسیه نیز کوشا خواهند بود[44].

 افول جایگاه اخلاقی و رسانه‌ای اسرائیل: باوجود تلاش اسرائیل برای تغییر تمرکز افکار عمومی از جنایات در غزه، حمله به ایران موجب بدترشدن وجهۀ جهانی آن شد. بسیاری از رسانه‌ها و نهادهای بین‌المللی این اقدام را غیرقانونی و تحریک‌آمیز خوانده‌اند و حتی برخی آن را با هدف انحراف از نسل‌کشی در غزه مرتبط دانسته‌اند؛ بااین‌حال باید دانست که دولت‌های غربی، سازمان‌های اطلاعاتی آنها و مطبوعات غربی به‌شدت رسانه‌ها را سانسور می‌کنند و در افسانه‌پردازی بسیار موفق هستند.

تحقق‌نیافتن اهداف استراتژیک و ضعف در بازدارندگی: درنهایت، اسرائیل نه‌تنها نتوانست ساختار نظامی ایران را فلج کند، بخشی از بازدارندگی خود را از دست داد. پاسخ سریع، گسترده و سازمان‌یافتۀ ایران نشان داد که تل‌آویو با دشمنی روبه‌روست که نه‌تنها ضربه‌پذیر نیست، قادر به واکنش مؤثر و هماهنگ در سطوح مختلف است. این خود احتمال حمله‌ای مجدد با بهانه‌ای جدید را بیش از پیش افزایش می‌دهد.

باتوجه‌به این خسارات به ‌نظر می‌رسد که تصمیم حمله به ایران ترکیبی از انگیزه‌های کوتاه‌مدت و بلندمدت ایدئولوژیک و سیاسی و محاسبات غلط ازسوی سازمان‌های جاسوسی غرب و اسرائیل بوده باشد.

منحرف‌کردن اذهان جهانی از نسل‌کشی در غزه: درحالی‌که فشار بین‌المللی به علت جنایات جنگی اسرائیل در غزه رو‌به‌افزایش بود و حتی اتهام نسل‌کشی مطرح شد، ایجاد جبهه‌ای‌ جدید، فرصتی برای انحراف افکار رسانه‌ها و دیپلماسی جهانی بود. هدف این بود که واکنش نظامی ایران به مظلومیت اسرائیل در افکار عمومی منجر شود و توجه کامل مطبوعات غربی را جلب و آن را از فاجعۀ انسانی غزه منحرف کند.

نجات سیاسی نتانیاهو: نخست‌وزیر اسرائیل، بنیامین نتانیاهو، با فشارهای داخلی بزرگی روبه‌رو است؛ ازجمله اعتراضات گسترده مردمی علیه اصلاحات قضایی، انزوای سیاسی فزاینده حتی در درون ائتلاف حاکم و حتی پروندۀ‌ قضایی با حکم حبس؛ اما نتانیاهو می‌تواند با تمدید دوران نمایندگی خود در مجلس و به‌عنوان نخست‌وزیر مصونیت پارلمانی خود را حفظ کند. حمله به ایران از این زاویه، حرکتی برای نجات سیاسی داخلی بود[45].

نگرانی از موفقیت ایران در مذاکرات هسته‌ای با آمریکا: اسرائیل با نگرانی فزاینده، مذاکرات میان ایران و آمریکا را دنبال می‌کرد. حمله به ایران، تلاش برای متوقف‌کردن این روند قبل از پیشرفت آن بود.

جلوگیری از افشای اطلاعات محرمانه توسط ایران: برخی گزارش‌ها (ازجمله توسط اسکات ریتر) نشان می‌دهد که ایران موفق شده است در عملیات جاسوسی، داده‌های حساسی از اسرائیل به‌ دست آورد. نگرانی اسرائیل این بود که این اطلاعات می‌تواند ماهیت جنایات جنگی، برنامه‌های نظامی یا روابط سری با کشورهای دیگر را افشا کنند. این حمله ممکن است بخشی از تلاش‌های اسرائیل برای نابودی اطلاعات کسب‌شده یا حداقل بی‌اثر کردن یا منحرف‌کردن افکار از افشاگری احتمالی بوده باشد.

امید پیوستن آمریکا به جنگ: اسرائیل به‌طور آشکار یا ضمنی انتظار داشت که حمله به ایران موجب واکنش تهران شود و این واکنش، ایالات متحده را وارد درگیری کند. این تصور وجود داشت که درصورت پاسخ نظامی ایران، آمریکا در کنار اسرائیل قرار خواهد گرفت یا دست‌کم تحریم‌ها و فشارهای بیشتری علیه تهران اعمال خواهد کرد؛ اما این محاسبه براساس خوش‌بینی بیش از حد به سیاست خارجی آمریکا بود. اینجا شایان ذکر است که حملۀ هوایی آمریکا نیز در همان برنامۀ بروکینگز طراحی شده بود (Pollack et al., 2009: 103-124).

 

نتیجه‌

حملۀ اسرائیل به ایران در ۱۳ ژوئن ۲۰۲۵ را می‌توان به‌عنوان نقطۀ عطفی در سیاست خاورمیانه‌ای تفسیر کرد؛ اما نه به نفع اسرائیل. این عملیات، که ظاهراً برای بازداشتن ایران از قدرت‌یابی بیشتر انجام شد، در عمل موجب تقویت موقعیت منطقه‌ای، مشروعیت بین‌المللی و انسجام داخلی جمهوری اسلامی ایران شد. درعوض، اسرائیل با پیامدهایی مواجه شد که نه‌تنها دستاوردی راهبردی به همراه نداشت، بنیان‌های داخلی و بین‌المللی خود را تضعیف کرد.

 

اشتباه محاسباتی آشکار

امید به مشارکت سریع ایالات متحده در جنگ، نابودی توانمندی‌های نظامی ایران و کاهش حمایت داخلی از جمهوری اسلامی همگی فرضیاتی بود که در عمل نادرست از کار درآمد. همچنین، این عملیات نتوانست از موفقیت ایران در مذاکره با ایالات متحده جلوگیری کند، بلکه موقعیت مذاکره‌ای تهران را تقویت کرد[46].

 در سایۀ تحولات اخیر، نه‌تنها پروژه‌های بلندمدت مانند اجرای کامل طرح‌های یینون و جدایی واضح با مانع روبه‌رو شده‌، خود اسرائیل بیش از پیش به کشوری آسیب‌پذیر و منزوی بدل شده است. ایران، برخلاف انتظارات برنامه‌ریزان اسرائیلی، نه‌تنها نابود نشد، به مهم‌ترین بازیگر مقاوم در برابر پروژۀ‌ «ارض اسرائیل» تبدیل شده است.

باید توجه داشت که مقامات اسرائیلی و مردم آن کشور این دشمنی را با ایران از سر ایمان بسیار راسخشان آغاز کرده‌اند. صرف نظر از درست‌بودن یا نبودن آن، آنها امر الهی را اجرا می‌کنند و برای اینکه ایران جلوی اجرای امر الهی را نگیرد، همه کار می‌کنند؛ ازجمله جهاد[47] و شهادت[48] که از اصطلاحات توراتی است؛ ازاین‌رو باید مدام مدنظر داشت که کار اسرائیل تمامی ندارد. صحبت‌های نتانیاهو در نشست خبری که در روز ۷ جولای در کاخ سفید داشت، مؤید این امر است. وی گفت ایران همچون غده‌ای سرطانیی است که آن را درآورده‌اند؛ بااین‌حال باید مدام زیر نظر باشد و به‌محض‌اینکه خطری از آن صادر شود، باید دوباره فوری عمل شود (Netanyahu, 2025b).

 

راهکارهای پیشنهادی برای حل مسئله

تحلیل انجام‌شده نشان داد که تعارض میان ایران و اسرائیل نه‌تنها حاصل اختلافات ژئوپلیتیکی و رقابت منطقه‌ای است، بر بستر عمیقی از دشمن‌سازی‌های ایدئولوژیک، منافع ساختاری و سیاست‌های بلندمدت توسعه‌طلبانه شکل گرفته است. اسرائیل با بهره‌گیری از حمایت گستردۀ غربی، به‌ویژه ایالات متحده، توانسته است ساختاری چندلایه برای مهار و تضعیف ایران طراحی کند. ساختاری که شامل اقدامات اطلاعاتی، خراب‌کارانه، اقتصادی، دیپلماتیک و نظامی می‌شود؛ با‌این‌حال، ایران با حفظ انسجام ملی، تقویت قدرت نظامی و توسعۀ ائتلاف‌های منطقه‌ای، به‌عنوان تنها بازیگر واقعی درمقابل پروژه‌های اسرائیل در غرب آسیا باقی مانده است. درعین‌حال، ادامۀ این روندِ تقابلی نه‌تنها موجب بی‌ثباتی منطقه‌ای و افزایش هزینه‌های انسانی و اقتصادی می‌شود، فرصت‌های موجود برای ایجاد نظم و مشارکت را نیز از بین می‌برد؛ ازاین‌رو شناسایی راهکارهایی که منافع مشروع ایران را تأمین کند، ضروری است.

نشان داده شد که سیاست‌های اسرائیل علیه ایران بلندمدت، چندلایه و با هدف تضعیف و تجزیۀ تدریجی کشور طراحی شده‌ است. این اقدامات شامل انزوای اقتصادی، بی‌ثبات‌سازی داخلی، محاصرۀ ژئوپلیتیکی و تبلیغات بین‌المللی برای مشروعیت‌زدایی از ایران است. در برابر این راهبردها جمهوری اسلامی باید اقداماتی جامع، چندسطحی و پایدار اتخاذ کند که درعین محافظت از حاکمیت ملی، توان و موقعیت ایران را در سطح منطقه‌ای و جهانی تقویت کند.

 

تثبیت راهبردی مناطق همسایه

یکی از محورهای اصلی سیاست اسرائیل، تبدیل کشورهای همسایۀ ایران به پایگاه‌های خصمانه است که نمونۀ بارز آن همکاری امنیتی نزدیک آذربایجان شمالی با اسرائیل و آمریکا است. ایران باید با ترکیبی از بازدارندگی قاطع، پیوندهای اقتصادی و یکپارچگی فرهنگی به این چالش پاسخ دهد. دربارۀ آذربایجان شمالی، موارد زیر قابل‌تأمل به نظر می‌رسد:

  • افزایش حضور نظامی در مناطق مرزی برای نمایش عمق راهبردی و آمادگی دفاعی؛
  • تقویت روابط با ارمنستان، گرجستان، ایرانستان (اوسِتیا) و داغستان روسیه به‌عنوان وزنۀ تعادل ژئوپلیتیکی؛
  • بهبود و تقویت روابط دوجانبه با ترکیه و بررسی مزایا و معایب عضویت در شورای ترک؛
  • حمایت از گروه‌های منتقد همکاری با اسرائیل در داخل آذربایجان شمالی؛
  • حمایت از گروه‌های مذهبی (زیرا رژیم علی‌اف دین و مذهب را عملاً ممنوع کرده است)؛ بدین ترتیب می‌توان ازطریق گسترش مراسم مذهبی، در آذربایجان شمالی نارضایتی مردمی را افزایش داد؛
  • گسترش دیپلماسی نرم‌افزاری و تبلیغ تشیع و ایرانیت ازطریق برپایی مجموعه‌ای از رسانه‌‌های آذری و ابتکارات فرهنگی در قفقاز و در بخش شمالی آذربایجان؛
  • همکاری نزدیک و مشاوره با روسیه برای عملیاتی نظامی و فتح آذربایجان شمالی درصورت لزوم؛ زیرا روسیه نیز ازطریق آذربایجان شمالی مورد حمله قرار گرفته و سازمان «سیا» حتی در آنجا پایگاه بزرگی بنا نهاده است. برای این کار باید با روسیه قراردادی بست که حاضر باشد آذربایجان را به ایران برگرداند. برای رضایت غرب نیز باید برنامه‌ای داشت؛ برای مثال اینکه نفت آذربایجان شمالی به‌مدت 25 سال به قیمت روز به کنسرسیومی از شرکت‌های غربی داده می‌شود و این قرارداد درصورتی‌که غرب در این مدت تخاصمی با ایران نداشته باشد، تمدید خواهد شد.

 

توسعۀ ائتلاف‌های منطقه‌ای در برابر سلطه‌طلبی اسرائیل

ایران با تشکیل «محور مقاومت» (حزب‌الله در لبنان، انصارالله در یمن، دولت سابق سوریه، گروه‌های عراقی و فلسطینی) ساختاری ایجاد کرد که نظامی و نیز سیاسی _ اخلاقی در برابر توسعه‌طلبی اسرائیل ایستادگی می‌کند. این ائتلاف تضعیف شده و باید نهادینه شود؛ برای مثال با ایجاد یک مجمع هماهنگی چندجانبه که کمک کند این تشکل‌ها به حکومت در کشورهای مقصد تبدیل شوند.

با پروژه‌های بازسازی اقتصادی مشترک روابط به‌ویژه در عراق و سوریه.

برقراری ائتلافی نظامی و رسمی با یکی از این دو گزینه: گزینۀ اول: با چین و روسیه (که ازطرف روسی این آمادگی اعلام شده)؛ گزینۀ دوم: با پاکستان، افغانستان، ارمنستان و عراق.‌

 

تقویت ابتکار رسانه‌ای[49] و گفتمانی

هدف مهم اسرائیل، مشروعیت‌زدایی جهانی از ایران است. جمهوری اسلامی باید بیش از پیش در عرصۀ رسانه‌ای جهانی سرمایه‌گذاری کند (ابتدا خود اصلاحات فرهنگی انجام داده، سپس دست به تهاجم فرهنگی بزند).

  • رسانه‌های چندزبانه و چندفرهنگی معتبر، اتاق‌های فکر تحلیلی و روایت‌های جایگزین تولید شود؛
  • ازطریق ادیان و فرهنگ‌های مختلف محبوبیت ایران بالا برده شود؛
  • اطلاعات نادرست دربارۀ ایران، به‌ویژه دربارۀ برنامۀ هسته‌ای، مستند و مداوم رد شود؛
  • دستاوردهای مدنی، پیشرفت‌های علمی و ظرفیت‌های همکاری بین‌المللی نشان‌ داده شود؛
  • صدای منتقدان داخلی اسرائیل برای شکستن فضای دوقطبی رسانه‌های غربی تقویت شود.

 

تقویت درونی ازطریق عدالت اجتماعی و اصلاحات آموزشی

ازآنجاکه بسیاری از طرح‌های غربی _ اسرائیلی بر تضعیف ساختار داخلی ایران متمرکز است، ایران می‌تواند:

  • اصلاحات اقتصادی برای تنوع‌بخشی و مقابله با فساد را در اولویت قرار دهد؛
  • عدالت اجتماعی و بین‌نسلی را تقویت کرده و اعتماد عمومی به نظام را احیا کند؛
  • فضای گفتمانی بازتر ایجاد کند که نقد سیاسی را بدون تضعیف ثبات نظام امکان‌پذیر سازد؛
  • به تربیت و تقویت در فرهنگ مردم‌سالاری بپردازد: ایرانی‌ها بیشتر، همانند غربی‌ها، بر این باورند که در ایران دموکراسی وجود ندارد[50]؛ اما این تصور غلطی است. در ایران حتی از آمریکا نیز بیشتر دموکراسی وجود دارد. تفاوت در آزادی است. غربیان آزادی ظاهری دارند؛ اما در ایران محدودیت‌های اجتماعی و شخصی بسیاری برپا گردیده است که برای شهروندان جلوه‌گر صلب آزادی و نبود دموکراسی است؛
  • در آموزش‌های دینی و فرهنگی تجدید نظر شود، تا اولاً ایمان قلبی فراگیر، ثانیاً انسجام ملی و بین‌مذهبی و بین‌دینی قوی‌ترگردد. هرچند اقلیت‌های مذهبی کوچک باشند، تقویت، تثبیت، آزادی و آرامش آنها موجب نفوذ بیشتر ایران ازطریق دین در بقیۀ کشورها خواهد شد[51].
  • تجدید نظر و اصلاح درس تاریخ در مدارس[52].

 

ارتقای حقوق بین‌الملل و دیپلماسی چندجانبه

ایران باید حقوق بین‌الملل را نه‌فقط به‌عنوان ابزار دفاع، برای مشروعیت‌بخشی به مواضع خود فعالانه به ‌کار گیرد:

  • با سروصدای رسانه‌ای، ارجاع به مراجع حقوق بین‌الملل، درصورت اقدامات غیرقانونی مانند ترور، خراب‌کاری، حملۀ نظامی یا تحریم (اگر اسرائیل تحریم نمی‌شود، تحریم ایران یا هر کشور دیگری نیز غیرقانونی است)؛
  • ارجاع به مراجع حقوقی بین‌المللی همراه با سروصدای بسیار زیاد رسانه‌ای بر علیه آلمان، آمریکا، فرانسه و انگلیس به علت استفاده از تسلیحات شیمیایی و در پی آن نسل‌کشی در دوران جنگ ایران و عراق و بعد از آن.
  • ارجاع به مراجع حقوقی بین‌المللی همراه با سروصدای بسیار زیاد رسانه‌ای بر علیه بریتانیا که نیمی از جمعیت ایران را در پی یک قحطی مصنوعی در دوران جنگ اول جهانی کشتند؛
  • مشارکت فعال در نهادهای چندجانبۀ جهانی به‌ویژه در حوزۀ حقوق بشر؛
  • تدوین طرحی برای معماری امنیتی منطقه‌ای مستقل مبتنی بر اصل حاکمیت، برابری و عدم‌مداخله.

 

تدوین راهبرد دفاعی در برابر اقدامات اسرائیل

نتانیاهو در یک سخنرانی مطبوعاتی گفت: «ما خواستار صلح در خاورمیانه هستیم؛ اما صلح از جایگاه قدرت؛ قدرت امنیتی ما باید ابتدا تثبیت شود.» (Netanyahu, 2025a)

 در برابر چنین فلسفه‌ای فقط با قدرت قاطعانۀ نظامی می‌توان ایستاد؛ در این راستا ترکیب نیروهای کلاسیک و نامنظم در قالب شبکۀ دفاعی غیرمتمرکز در ایران لازم است و وجود دارد. توان نظامی ایران باید نه‌فقط بر بازدارندگی نامتقارن، دفاع عمقی و تاب‌آوری استراتژیک متمرکز باشد، روی قدرت مطلق نیز باید کار شود:

  • تقویت نیروهای هوایی و دریایی ارتش برای کشاندن جنگ به داخل مرزهای جنگ‌طلبان؛
  • تقویت توانمندی‌های سایبری و ماهواره‌ای راهبردی تا جایی که سیستم اینترنت ایرانی مستقل برپا شود.

 

تدوین سیاست بلندمدت برای بازگرداندن سرزمین‌های ازدست‌رفته

تنها راه مقابله با برنامۀ ارض اسرائیل برپایی نظامی است که در آن مشخص شود همۀ مردم خاورمیانه با تفاوت هر رنگ و زبان یک ملت هستند. سلجوقیان و تیموریان و اقوام بعد از آنها با آوردن زبان ترکی، خون و اصل و نسب مردم را تعویض نکردند، تنها کاری که کردند تعویض زبان بود. همین هم دربارۀ اعراب صدق می‌کند. با صدور زبان عربی اقوام بیرون شبه‌جزیرۀ عربستان که تغییر نسل و خون ندادند. عراقیان ایرانی هستند و زبانشان عربی است. آذری‌ها آریایی‌اند؛ بنابراین، برای مقابله با افکار تجزیه‌طلب باید:

  • تجدید نظر در تقسیمات کشوری انجام داد تا در سطح ملی و نیز در سطح بین‌المللی مشخص باشد که مناطق مختلف به چه دلیل ایرانیت دارند؛ (نقشه در ضمیمه)
  • تجدید نظر در سیستم اداری کشور: برگرداندن نظام ایالت و ولایت که ترکیبی از مدیریت فدرال و مرکزی بود؛
  • نزدیکی مطلق به مراجع شیعه و مفتی‌های سنی برای کسب فتوای اتحاد؛
  • تجدید نظر در سیاست‌های فرهنگی برای آماده‌سازی اتحاد (تحت راهبرد ۴ توضیح داده شد)؛
  • برنامه‌ریزی برای اتحاد آریانام، ابتدا اتحاد با عراق در پی فتوای علمای شیعۀ روحانیون اهل تسنن و بزرگان کُرد، سپس با افغانستان، ارمنستان، تاجیکستان و آذربایجان شمالی؛ تا هنگامی که آیت‌الله‌العظمی خامنه‌ای زنده هستند، این کار ممکن است (دراین‌باره در مقالۀ بعدی بیشتر توضیح داده خواهد شد)؛
  • تجدید نظر در خودبینی سیاسی: ایران مهم‌ترین کشور در منطقه است و بعد از چین مهم‌ترین عضو بریکس است (موضوع مقالۀ بعدی). هیچ پیمان تجاری اقتصادی بدون ایران نمی‌تواند موفق باشد. این را باید در تبیین سیاست‌های خارجی مدنظر داشت. به‌هیچ‌وجه نباید از دید برابری وارد مذاکره شد. باید دانست که حق صد در صد با ایران است و باید دانست که برتری نیز با ایران است، چه از جنبۀ قدمت تاریخی، چه از جنبۀ ثروت ملی، چه از جنبۀ جغرافیای استراتژیک و به‌خصوص از جنبۀ اخلاقی.

و اما دربارۀ اسرائیل: جست‌وجوی راهکارهای مسالمت‌آمیز برای حل مسئله نیز اقلاً درحال حاضر ممکن به نظر نمی‌رسد؛ زیرا اسرائیل خود را نه صرفاً یک بازیگر سیاسی، ملتی برگزیده با مأموریتی الهی می‌داند. چنین بینشی، که در متون دینی و گفتار سیاسی بسیاری از احزاب حاکم انعکاس یافته، راه هرگونه مصالحه یا حتی بازنگری در سیاست‌های توسعه‌طلبانه را سد می‌کند[53]؛ ازاین‌رو، تحقق هرگونه صلح و آرامش پایدار در منطقه بدون فشارهای ساختاری، تغییر در توازن قوا و تعریف دوبارۀ گفتمان‌های مسلط در اسرائیل، بسیار دشوار خواهد بود و به گفتۀ لِوی فقط با فشار خارجی ممکن است؛ بنابراین، در کنار راهکارهای دیپلماتیک و حقوقی، باید بر مبارزۀ گفتمانی و تغییر روایت‌های مسلط نیز تمرکز کرد؛ در درون اسرائیل و نیز در صحنۀ بین‌المللی.

تحلیل حاضر نشان داد که منازعۀ میان اسرائیل و ایران فراتر از رقابت‌های امنیتی یا سیاسی متعارف است. این تقابل حاصل تعامل پیچیده‌ای از عوامل ایدئولوژیک، ژئوپولیتیکی و تاریخی در بستری از عدم‌تقارن ساختاری است. درحالی‌که اسرائیل بر چشم‌اندازی ملی و توسعه‌طلبانه متکی است که روزبه‌روز رنگ‌وبوی دینی بیشتری می‌گیرد، ایران با ارائۀ روایت ضد‌امپریالیستی و سیاست منطقه‌ای فعال در پی مقابله با این استراتژی است.

در چارچوب نظری نشان داده شد که ساخت دشمن، به‌عنوان بخشی از استراتژی گفتمانی اسرائیل، نقش محوری ایفا می‌کند؛ اما درمقابل، ایران نه ازطریق دشمن‌سازی ساختگی، بلکه در واکنش به تهدیدات واقعی (ازجمله حملات تروریستی و نظامی، برنامه‌های بی‌ثبات‌سازی بلندمدت و اشغال سرزمین‌های مختلف) وارد کنش شده است. اسرائیل با بهره‌گیری از ابزارهای متنوع، از تبلیغات رسانه‌ای تا عملیات مخفی، در پی تثبیت سلطۀ منطقه‌ای خود بوده است.

به‌کارگیری رویکردهای پسااستعماری و تحلیل ایدئولوژیک، آشکار ساخت که این منازعه را نمی‌توان جنگ معمولی میان دولت‌ها دانست، بلکه باید آن را به‌مثابۀ تقابل ساختاری میان دولتی توسعه‌طلب و دین‌محور (اسرائیل) و بازیگری منطقه‌ای (ایران) که مخالف نظم هژمونیک غرب است، تحلیل کرد. در این چارچوب، اسرائیل نه‌ به‌مثابۀ دولتی در خطر، بلکه به‌عنوان کنشگری سلطه‌جو ظاهر می‌شود که سیاست امنیتی‌اش پوششی برای اهداف ایدئولوژیک است.

بررسی تجربی حملۀ اسرائیل به ایران در ۱۳ ژوئن ۲۰۲۵ نشان داد که این رویداد نقطۀ عطفی در روند تحولات منطقه‌ای بوده است. به‌جای تضعیف ایران، این حمله به تقویت موقعیت منطقه‌ای و بین‌المللی جمهوری اسلامی منجر شد و شکست محاسبات راهبردی اسرائیل را نمایان کرد. همچنین، این رویداد حاکی‌از تاب‌آوری ساختاری ایران و روند تقویت نظم چندقطبی در نظام جهانی بود.

پیشنهادهای ارائه‌شده نشان می‌دهد که دستیابی به صلح پایدار تنها در گرو تغییرات ساختاری و مهار ایدئولوژیک ممکن خواهد بود؛ چه ازسوی ایران و چه ازسوی اسرائیل. ایران باید انسجام داخلی، دیپلماسی منطقه‌ای و توانمندی دفاعی خود را تقویت کند؛ در حالی‌که اسرائیل باید توسعه‌طلبی مذهبی را کنار گذاشته و روابط جدیدی با جهان اسلام تعریف نماید. هرچند تحقق این اهداف در شرایط کنونی دشوار به‌نظر می‌رسد، اما همین واقعیت لزوم گفتمان علمی و راهبردی دربارۀ نظم جایگزین در غرب آسیا را دوچندان می‌کند.

 

[1] Fairclough

[2] Jäger

[3] Bourdieu

[4]  این خانۀ خدا اولین ساختمان مسجدالأقصی محسوب و در تاریخ یهود ومسیحیت با نام معبد اول شناخته می‌شود.

[5]  اما اقلیت درخور توجهی از یهودیان همراه دانیال (ع) در ایران ماندند و ایران یهود نامیده شدند. آنها در کنار کردها (پارسوان‌ها) و پشتونیان (گاندارها) به باوفاترین ایرانیان مشهور شدند.

[6] علیه اول (1903–1882): مهاجرانی عمدتاً از روسیه و رومانی، بیشتر تحت‌تأثیر جنبش‌های مذهبی و صهیونیسم تمرکز بر ایجاد تعاونی‌های کشاورزی مانند پتاح تیکوا و ریشون لتسیون.

علیه دوم (۱۹1۴–۱۹0۴): با گرایش‌های سوسیالیستی و ملی‌گرایانه، تأسیس کیبوتص‌ها و احیای زبان عبری، غالباً با حمایت سازمان‌های صهیونیستی بین‌المللی.

[7] Yishuv

[8] Jewish Agency for Palestine

[9] Olieh

[10] Histadrut

[11] Haganah

[12] Irgun (or Etzel) and Lehi (or Stern Group)

[13]UNSCOP: United Nation Special Committee on Palestine

[14] جمهوری‌های چِک و اسلُواکی امروزی

 [15]بوسنی، صربستان، کرواسی و اسلُوِنی امروزی

[16] UNSCOP Report, Official Records of the General Assembly, A/364, September 3, 1947. https://digitallibrary.un.org/record/703295?v=pdf

[17]  Bezalel Smotrichاردن را جزو اسرائیل می‌داند.

https://www.axios.com/2023/03/20/bezalel-smotrich-jordan-greater-israel-map-palestinians?utm_source=chatgpt.com

[18] Itamar Ben-Gvir نبرد بر سر نقب، نماد حاکمیت ما بر ارض اسرائیل است. این کشور متعلق به ماست و ما ... صرف‌نظر نخواهیم کرد.

https://www.kikar.co.il/news/409990?utm_source=chatgpt.com

[19] Avi Maoz, and the Program of the Noam Party. https://noam.org.il/%d7%90%d7%95%d7%93%d7%95%d7%aa-%d7%9e%d7%a4%d7%9c%d7%92%d7%aa-%d7%a0%d7%a2%d7%9d/

[20] The official reason for building the barrier… is security, ‘to prevent terror attacks’. … Examination… shows that the barrier […] runs along the borders of […] settlements.“

https://www.btselem.org/publications/summaries/200512_under_the_guise_of_security

[21] “Even the idea that the settlements contributed to Israeli security… were ex post facto rationalizations.“ https://www.nytimes.com/2006/05/07/books/review/07tepperman.html

(Gorenberg, 2006 as cited by Remnick, 2007). The purpose of settlement… had been to create facts that would determine the final status of the land, to sculpt the political reality before negotiations ever got under way.“ 

https://www.newyorker.com/magazine/2007/05/28/the-seventh-day

[22] “[…] the main function of the court has been to legitimize government actions in the territories. By clothing acts of the military in cloaks of legality, the court justifies and rationalizes these acts […] both for the Israeli Public […] and for international observers sympathetic to Israel’s basic position.”

International court of Justice (08. Dec. 2003) Legal Consequences of the Construction of a Wall in the Occupied Palestinian Territory:  https://www.icj-cij.org/case/131

[23]UN OCHA Occupied Palestinian Territories, Annual Reports 2019–2024:

https://www.unocha.org/publications/report/occupied-palestinian-territory/occupied-palestinian-territory-humanitarian-fund-annual-2; https://www.unocha.org/publications/report/occupied-palestinian-territory/occupied-palestinian-territory-humanitarian-fund-annual-3

[24]Yair Lapid’s Speech at the UN General Assembly, 2022.: https://www.timesofisrael.com/full-text-of-lapids-2022-speech-to-the-un-general-assembly/

[25] With Gantz's Backing, Israel's Parliament Passes Resolution Opposing Palestinian Statehood: https://www.haaretz.com/israel-news/2024-07-18/ty-article/knesset-passes-resolution-against-establishment-of-palestinian-state/00000190-c2c6-d13a-ad92-caffa4b90000?utm_source=App_Share&utm_medium=iOS_Native

بیانیه اعلام می‌دارد که «یک کشور فلسطینی تهدیدی وجودی برای کشور اسرائیل و شهروندان آن خواهد بود.» این بیانیه با حمایت ۶۸ عضو کنست مواجه شد، درحالی که تنها ۹ نماینده (همگی از احزاب عربی) با آن مخالفت کردند.

[26]Meretz Party Platform, 2021: https://meretz.org.il/wp-content/uploads/2021/02/English-Platform.pdf

https://www.progressiveisrael.org/meretz-the-little-post-zionist-party-that-couldnt/

[27]Avoda stance towards a Palestinian state https://en.idi.org.il/israeli-elections-and-parties/parties/labor-party-haavoda/?utm_source=chatgpt.com

[28] Mansour Abbas, https://www.israelnetz.com/der-pragmatische-islamist/https://www.timesofisrael.com/raam-chief-mansour-abbas-says-he-wont-run-for-knesset-beyond-the-next-election/

[29]Hadash Party  https://hadash.org.il/english/

[30] برای ورود به مجلس حداقل 5درصد آرا لازم است.

[31]PCPSR Pulse Survey, „Humanization Index 2022“, veröffentlicht in Kooperation mit dem Israeli Democracy Institute. Online: https://pcpsr.org/en/node/989

[32] Israel Democracy Institute, ‘Peace Index“, September 2024. Online: https://en.idi.org.il0

[33]Dokumentarfilm: #OccupationInc, 2024. YouTube: https://www.youtube.com/watch?v=JAT9NQ4WkE0

[34] Palestinian Center for Policy and Survey Research (PCPSR), Umfragen 2021–2023. https://pcpsr.org/en/node/975

[35] Transparency Palestine (AMAN). Corruption Report 2023, https://knowledgehub.transparency.org

  Omsac.or0.  Mahmoud Abbas and Corruption in Palestine, 2024.

[36]https://www.palestine-studies.org/en/node/195174

[37]https://archive.org/details/the-zionist-plan-for-the-middle-east-by-oded-yinon-israel-shahak-yinon-oded-shah/page/n21/mode/2up?view=theater

[38] براساس همین سیاست تضعیف عراق بود که در دوران جنگ تحمیلی 8ساله، اسرائیل بر مبنای محاسبه‌ای راهبردی، رژیمی نیرومند در عراق تحت رهبری صدام حسین را به‌عنوان تهدیدی جدی برای توازن قدرت منطقه‌ای و درنهایت برای امنیت خود تلقی می‌کرد؛ بنابراین، طبق داده‌های منتشرشده در ارتباط با پروندۀ مشهور به «ایران–کنترا»، در فاصلۀ سال‌های ۱۹۸۰ تا ۱۹۸۳، منافع اسرائیل ایجاب ‌می‌کرد تا اسلحه‌های لازم به ایران رسانده شود. درعین‌حال که مایل بود با ادامۀ جنگ هردو طرف تا حد نابودی تضعیف شوند. در این زمینه مقایسه شود:

https://archive.org/details/the-zionist-plan-for-the-middle-east-by-oded-yinon-israel-shahak-yinon-oded-shah/page/n21/mode/2up?view=theater

[39] منظور جدایی از گفت‌وگوی صلح با فلسطینیان است. اسرائیل می‌بایست از باب قدرت وارد مذاکره شود و اراضی را از فلسطینیان بگیرد.

 “A Clean Break”  is a notion at [ …] Israel has the opportunity to make a clean break; it can forge a peace process and strategy based on an entirely new intellectual foundation, one that restores strategic initiative and provides the nation the room to engage every possible energy on rebuilding Zionism, the starting point of which must be economic reform….(Perle et al., 2009).

[40]چنانچه فلسطینیان از اوایل قرن نوزدهم میلادی شاهد از دست رفتن تدریجی سرزمینشان هستند و هنوز هیچ برنامۀ واقع‌بینانه برای مقابله با آن را ندارند.

[41] ایران اینترنشنال متعلق به یک مجموعه‌ای است به نام:  Global Media Circulating Ltdکه تمرکزآن بر ساخت فیلم‌های مستند و تهیۀ گزارش‌هایی است که اساس آنها پخش دروغ‌های بسیار کارآمد در تفرقه‌افکنی است. این مجموعه شامل کانال‌های مختلف است؛ ازجمله اسلام اینترنشنال.

[42] Jolani was recruitet in an Iraqi Jail by Jonathan Powell Former (Chief of Staff of Tony Blair) for the MI6 to lead the ISIS Troops against Asad. From that moment on Alqaida and ISIS were on the side of UK/US.

[43](Pollack et al., 2009:125-140): Leave it to Bibi: Allowing or Encouraging an Israeli Military Strike. „A military strike by Israel… might be the best of all worlds… it would be perceived as an Israeli operation, but it could serve American interests.“

البته این کتاب فرم آب‌رفتۀ گزارش اصلی است. در گزارش اصلی که برای اُباما نگاشته شده بود، هم ترتیب بخش‌ها متفاوت بود، هم محتوای گزارش بیشتر بود.

[44] داستان‌های زیادی در رسانه‌های غربی تولید شده که می‌گویند روسیه از کمک‌کردن به ایران خودداری کرد و متأسفانه برخی از اشخاصی که مسئولیتی نیز دارند، اکنون در رسانه‌های داخلی اعلام می‌کنند که روسیه چرا به ایران کمک نکرد. این در حالی است که مقامات ارشد روسی رسماً گفتند ما آماده کمک‌رسانی هستیم، به محض درخواست دوستانمان در تهران. یا یک شخض داخلی می‌گوید پوتین از ترس یهودیان روسی به اسرائیل کمک کرده. واقعیت اما این است که پوتین گفته دو میلیون یهودی روس در اسرائیل زندگی می‌کنند که هر لحظه می‌توانند به کشور خودشان برگردند. و سفارت روسیه در اسرائیل را بست و کارمندانش را بازخواند. این خشم مقامات اسرائیل را برافروخت؛ چون به معنی آن است که اسرائیل سرزمین یهودیان نیست. غیر از آن اسرائیل با کمک‌رسانی تخصصی نظامی و سیاسی _ مطبوعاتی به اوکراین رسماً به دشمنی با روسیه برخواسته است.

[45] چنان‌که تحقیقات نشان داده است، در دموکراسی‌های غربی جنگ موجب وحدت ملت در حمایت از شخص حاکم می‌شود؛ بدین ترتیب در شرایط بحرانی، بحران‌های اقتصادی یا اجتماعی، دموکراسی‌های غربی برای برقراری وحدت، حفظ منافع در سطح ملی و دستیابی به منابع اقتصادی را به بهانه‌های مختلف جنگی آغاز می‌کنند (Zeigler et al., 2014).

[46] ایران اکنون می‌تواند ادعا کند که چون مراکز هسته‌ای تخریب شده و خرج آن بسیار زیاد است، دیگر کاری نمی‌تواند بکند و نخواهد کرد و بدین ترتیب نیازی به مذاکره نیست.

[47]מלחמות יהוהmilchamotyahv (جنگ خدا)

קרב למען השםkravlema'an hashem (جنگ برای خدا)

[48]נופליםnofelim (شهید)

[49]منظور از رسانه نه‌فقط رسانه‌‌های سنتی رادیویی و تلویزیونی است، بلکه به‌خصوص شبکه‌های اجتماعی است. برای مثال:

Facebook, Instagramm, Whatsapp, X, TickTock, Telegram, YouTube, …

[50] کدام ایرانی می‌داند که جایگاه رهبری مادام‌العمر نیست و باید هر هشت سال با انتخاب دورۀ جدید خبرگان در جایگاهش تأیید شود (بیعت با رهبری) و می‌تواند هر لحظه به اذن خبرگان برکنار شود؟

[51] این موضوعِ مقالۀ دیگری است؛ اما تا این حد که هر گاه ایران ابرقدرت بود، آزادی فرهنگی و دینی در ایران رواج داشت و ایران ازطریق دین و فرهنگ در همۀ کشورها نفوذ سیاسی داشت نه ازطریق نظامی.

[52] کدام ایرانی این سه واقعیت را می‌شناسد:

۱) همۀ ادیان بزرگ وجودشان را بدون استثنا به ایران مدیون‌اند؛ زرتشتیان، هندوها، بوداییان، یهودیان، مسیحیان و مسلمانان همه در ایران پا گرفتند. دین زرتشت که مسلم است. شخص بودا در آریانا مورد توجه و حمایت مالی ایرانیان قرار گرفت؛ یهودیانی را که زیر سلطۀ بابلیان بودند، ایرانیان آزاد و پشتیبانی کردند؛ مسیحیتی که در امپراطوری روم تحت‌تعقیب بود، به ایرانشهر آمد، در ایران پناهندگی یافت و پای گرفت. اسلام بعد از شهادت امام حسین از بین رفته بود. اگر دبیران، مدیران و خزانه‌داران ایرانی ساسانی نمی‌بودند، امویان به‌هیچ‌وجه نمی‌توانستد اسلام را برجای دارند، چه رسد به اینکه رواجش دهند.

۲) همین‌که گفته می‌شود محمود افغان به اصفهان حمله برد، اشتباه است. آن زمان افغانستان وجود نداشت. ایالت قندهار بود. محمود هوتاک از شاه قندهار ناراضی بود و نامه‌ای به شاهنشاه نگاشت. درخواست برکناری شاه فاسد را بیان کرد. شاهنشاه صفوی به آن اعتنا نکرد تا اینکه محود با سپاهیان بسیاری از مناطق محروم، اول شاه قندهار را از تخت انداخت، بعد آمد شاهنشاه را از تخت انداخت و خود را شاهنشاه نامید؛ بدین ترتیب یک سلسلۀ کوته‌عمر هوتاکی از ایران بر ایرانیان حاکم بود.

۳) نشان هلال و ستاره که بر پرچم کشورهای اسلامی دیده می‌شود، نشان رسمی دولت شاهنشاهی ایران بوده و قاعدتاً باید نشان بانک مرکزی ایران باشد. در این مورد به‌زودی مقاله‌ای باعنوان سکه‌های ساسانی و اهمیت آنها برای اقتصاد و فرهنگ ایران خواهد آمد.

 [53] چنانچه سموتریش، وزیر دارایی اسرائیل، می‌گوید: «ما در طی یک سالونیم گذشته غزه را کوبیدهایم و داریم جلوی چشم همگان با خاک یکسان میکنیم؛ به گونه‌ای که دنیا تابه‌حال ندیده و از ما جلوگیری نمی‌کند [...] و دوستانمان به ما کمک می‌کنند [...]. (Smotrich, 2025: 17:35-18:25).

References
Albertz, R. (1994). A History of Israelite Religion in the Old Testament Period (J. Bowden, Trans; Vols. 1–2.). Westminster/John Knox Press.
Aran, G., & Hassner, R., Alimi, E. Y., Hecht, R. D., Pedahzur, A., & Perliger, A. (2013). Religious violence in Judaism: Past and present. Terrorism and Political Violence, 25(3), 355–405. https://cris.iucc.ac.il/en/publications/religious-violence-in-judaism-past-and-present/
B’Tselem. (2005). Under the Guise of Security: Routing the Separation Barrier to Enable the Expansion of Israeli Settlements in the West Bank. Retrieved August 31, 2025, from https://www.btselem.org/publications/summaries/200512_under_the_guise_of_security
Bourdieu, P. (1982). Die Feinen Unterschiede: Kritik der Gesellschaftlichen Urteilskraft. Suhrkamp.
Brenner, L. (1983). Zionism in the Age of the Dictators. Croom Helm.
Briant, P. (2002). From Cyrus to Alexander: A history of the Persian Empire. Eisenbrauns.
Brown, B. (2017). The Haredim and the Israeli State: Historical Processes and Ideological Discourse. Israel Democracy Institute.
Brueggemann, W. (2002). The Land: Place as Gift, Promise, and Challenge in Biblical Faith. Fortress Press.
Buzan, B. (2008). People, States and Fear: An agenda for International Security Studies in the Post–Cold War era (2nd ed.). ECPR Press.
Campos, M. U. (2011). Ottoman Brothers: Muslims, Christians, and Jews in Early Twentieth-Century Palestine. Stanford University Press.
Chéne, M. (2012). Overview of Corruption in Palestine: What is the Status of Corruption and Anti-Corruption in Palestine? Transparency International. Retrieved August 27, 2025, from https://knowledgehub.transparency.org/assets/uploads/helpdesk/314-Overview_of_corruption_in_Palestine.pdf
Cline, E. H. (2014). 1177 B.C.: The Year Civilization Collapsed. Princeton University Press.
Cohen, R. (2024). Implementing the Israeli Government’s Proposed Punitive Measures Could Lead to the Collapse of the Palestinian Authority. Institute for National Security Studies.
Don-Yehiya, E. (1999). Religion and Political Accommodation in Israel. Jerusalem Institute for Israel Studies.
El Kurd, D. (2025, May 8). Palestinians Leader Mahmoud Abbas – President. The Guardian.
Fairclough, N. (1992). Discourse and Social Change. Polity Press.
Friedman, I. (1977). Germany, Turkey, and Zionism, 1897–1918. Clarendon Press.
Heller, J. (1995). The Stern Gang: Ideology, Politics, and Terror, 1940–1949. Frank Cass.
Horowitz, D., & Lissak, M. (1979). Origins of the Israeli Polity: Palestine Under the Mandate. University of Chicago Press.
International Court of Justice. (2003). Legal Consequences of the Construction of a Wall in the Occupied Palestinian Territory (Advisory Opinion). Retrieved August 27, 2025, from https://www.icj-cij.org/case/131
Jäger, S. (2001). Kritische Diskursanalyse: Eine Einführung. Unrast Verlag.
Junhua, Z. (2025, June 27). Will Trump’s Plan to Split Russia and China Succeed? GIS Reports Online. Retrieved August 27, 2025, from https://www.gisreportsonline.com/r/russia-china-us
Kale, B. (2014). Transforming an empire: The Ottoman Empire’s immigration and settlement policies in the nineteenth and early twentieth centuries. Middle Eastern Studies, 50(2), 252–271. https://www.jstor.org/stable/24585842
Karpat, K. H. (1985). Ottoman Population, 1830–1914: Demographic and Social Characteristics. University of Wisconsin Press.
Khalidi, R. (1997). Palestinian Identity: The Construction of Modern National Consciousness. Columbia University Press.
Krainer, A. (2025, August 27). The Russia–Iran partnership & US–Europe divorce [Video]. YouTube. https://www.youtube.com/watch?v=1J2GMvuUuww
Kretzmer, D. (2002). The Occupation of Justice: The Supreme Court of Israel and the Occupied Territories. State University of New York Press.
Kuhrt, A. (2007). The Persian Empire: A Corpus of Sources from the Achaemenid Period. Routledge.
Levy, G. (2015, August 27). Does unconditional support for Israel endanger Israeli voices? [Video]. YouTube. https://www.youtube.com/watch?v=DGO3eBxQX7Q
Mandel, N. J. (1976). The Arabs and Zionism before World War I. University of California Press.
Meretz Party. (2021). Meretz Party Platform. https://meretz.org.il/wp-content/uploads/2021/02/English-Platform.pdf
Morris, B. (1999). Righteous Victims: A History of the Zionist-Arab Conflict, 1881–2001. Knopf.
Netanyahu, B. (2022). PM Netanyahu Comments on Today’s UN General Assembly Vote. Ministry of Foreign Affairs. Retrieved August 27, 2025, from https://www.gov.il/en/pages/pm-netanyahu-comments-on-unga-vote-31-dec-2022
Netanyahu, B. (2025a, August 27). Netanjahu sagt, Israel wolle ein Friedensabkommen… [Video]. YouTube. https://www.youtube.com/watch?v=B0u9SDC0MB0
Netanyahu, B. (2025b, August 27). On Cam: Desperate Netanyahu gets mocked by Trump over Iran war [Video]. YouTube: Hindustan Times. Retrieved, 2025, from https://www.youtube.com/watch?v=b5ZuE8GYSog
Noam Party. (n.d.). The path to strengthening the state passes through Jewish identity. Retrieved August 27, 2025, from https://noam.org.il
Omsac.org. (2024). Mahmoud Abbas and corruption in Palestine. Retrieved August 27, 2025, from https://omsac.org
Palestinian Center for Policy and Survey Research. (2021–2023). Surveys and polls. Retrieved August 27, 2025, from https://pcpsr.org/en/node/975
Palestinian Center for Policy and Survey Research. (2022). Humanization index. Retrieved August 27, 2025, from https://pcpsr.org/en/node/989
Peleg, I., & Waxman, D. (2011). Israel’s Palestinians: The Conflict Within. Cambridge University Press.
Perle, R., Colbert, J., Fairbanks, C., Feith, D., Loewenberg, R., Torop, J., Wurmser, D., & Wurmser, M. (2009). A Clean Break: A New Strategy for Securing the Realm. Institute for Advanced Strategic and Political Studies. https://www.dougfeith.com/docs/Clean_Break.pdf
Pollack, K. M., Byman, D. L., Indyk, M., Maloney, S., O’Hanlon, M. E., & Riedel, B. (2009). Which Path to Persia? Options for a New American Strategy Toward Iran. Brookings Institution Press.
Remnick, D. (2007). The Seventh Day. The New Yorker.
Roberts, A. (1990). Prolonged military occupation: The Israeli-occupied territories since 1967. American Journal of International Law, 84(1), 44–103. https://www.jstor.org/stable/2203016
Sachar, H. M. (2007). A History of Israel: From the Rise of Zionism to Our Time (3rd ed.). Knopf.
Sarna, N. M. (1966). Understanding Genesis. Jewish Publication Society.
Schäfer, P. (2003). The History of the Jews in the Greco-Roman World. Routledge.
Segev, T. (2000). One Palestine, Complete: Jews and Arabs under the British Mandate. Little, Brown and Company.
Shahak, I., & Mezvinsky, N. (2004). Jewish Fundamentalism in Israel. Pluto Press.
Shapira, A. (2012). Israel: A History. Weidenfeld & Nicolson.
Shindler, C. (2015). The Rise of the Israeli Right: From Odessa to Hebron. Cambridge University Press.
Smith, M. S. (2002). The Early History of God: Yahweh and the Other Deities in Ancient Israel (2nd ed.). William B. Eerdmans Publishing.
Smotrich, B. (2025, August 30). Prof. John Mearsheimer: Ukraine and Israel destroying themselves [Video]. YouTube. https://www.youtube.com/live/0lEmwI5dIfU
Sprinzak, E. (1999). Brother Against Brother: Violence and Extremism in Israeli Politics from Altalena to the Rabin Assassination. Free Press.
Tepperman, J. D. (2006). The Accidental Empire: Israel and the Birth of the Settlements, 1967–1977. The New York Times. https://www.nytimes.com/2006/05/07/books/review/07tepperman.html
Transparency Palestine (AMAN). (2023). Corruption report 2023. Retrieved August 27, 2025, from https://knowledgehub.transparency.org
United Nations Special Committee on Palestine. (1947). Report to the General Assembly (A/364). Retrieved August 27, 2025, from https://digitallibrary.un.org/record/703295?v=pdf
Waxman, D. (2016). Trouble in the Tribe: The American Jewish Conflict Over Israel. Princeton University Press.
Yilmaz, I., & Morieson, N. (2022). Religious Populism in Israel: The Case of Shas. Populism & Politics. European Center for Populism Studies. https://doi.org/10.55271/pp0011
Yinon, O. (1982). A Strategy for Israel in the 1980s (I. Shahak, Trans.). Association of Arab-American University Graduates.
Zeigler, S., Pierskalla, J. H., & Mazumder, S. (2014). War and the re-election motive: Examining the effects of term limits. Journal of Conflict Resolution, 58(4), 658–684. https://www.jstor.org/stable/24545657
Volume 15, Issue 3 - Serial Number 54
Strategic Research on Social Problems, Vol. 15, Issue 3 No. 54, 2026
September 2026
Pages 29-60
  • Receive Date: 16 September 2025
  • Revise Date: 29 November 2025
  • Accept Date: 29 November 2025
  • Publish Date: 23 September 2026